leila
دلم به اندازه تمام روزهاي پاييزي، گرفته است..... آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهاي بهاري، باراني است..... و قلبم انگاربه اندازه سردترين روزهاي زمستاني، يخ زده است..... اما وجودم در كوره داغ تابستاني مي سوزد..... چه چهار فصلي است سرزمين دقايق من؟
leila
نمیدانم گنجشک ها که شبیه هم هستند ، چه طور همدیگر و میشناسن و نمیدانم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگر مرا نمیشناسی
leila
از روزهای رفته نگو،
از روزهای مانده بگو.
با چند ماه خداحافظی کنم به چند خورشید
سلام ، تا بیایی؟...
leila
دل من پشت سرت کاسه ی آبی شد و ریخت ، کی شود پیش قدمهای تو اسفند شوم!