فقط يك دينار شخصي ميخواست مقداري پول به اويس قرني ببخشد ولي او از پذيرفتن ان ممانعت كرد و گفت : (( من به اين پول نيازي ندارم , زيرا هم اكنون يك دينار دارم . )) شخص با تعجب پرسيد : (( ولي اين يك دينارهيچ چيزي نيست تا چه مدت خواهي توانست با همين يك دينار زندگي كني ؟ )) اويس پاسخ داد : (( ايا ميتواني ضمانت كني كه من بيشتر از زماني كه براي خرج كردن اين يك دينار نياز است , زنده بمانم ؟ اگر بتواني چنين ضمانتي بكني , هديه تو را قبول ميكنم . )) برگرفته از كتاب اين نيز بگذرد = مترجم : فرشيد قهرماني
یک سری از تکیهکلامهای بامزهی زبان فارسی به زبان انگلیسی که زبان بینالمللی هم هست ترجمه شده تا در هر نقطه از دینا بتوانید شیرینسخنی کنید و گاهی زخم زبان بزنید و گاهی تکه بیندازید.
My father came out, and I will take out your father- پدرم در آمد و پدر تورا هم در میارم
May they take away your 'dead washer'! - مرده شورتو ببرن!
Ghosts of your stomach! - ارواح شکمت!
Don't put a hat on my head! - سرم کلاه نگذار!
Why are you selling me wet wood?? - چرا هیزم تر بمن میفروشی؟
Light up my homework! - تکلیفم رو روشن کن!
His donkey passed the bridge. - خرش از پل گذشت
Cut tail! - دم بریده
What kind of dirt shall I put on my head? - چه خاکی بر سرم بکنم?
His head is playing with his tail! - سرش با دمش بازی می کنه!
Pull your carpet out of the water! - گلیمتو از آب بکش!
Happiness has hit you under your stomach! - خوشی زده زیر دلش!
Punch you so hard that electricity will come out of your eyes!- چنان بزنم که برق از چشمت بپره!
Snake Venom! - زهر مار!
Disease! - مرض!
پیراهن نگاه مرا مکش از پشت .... که بر میگردم... و بیخیال عزیزهای مصر و یعقوبهای چشم به راه، چنان به خود میفشارمت ! که هفتادو هفت سال تمام ... باران ببارد و گندم درو کنیم ....]
وقتی از کوچه ی شما می گذرم دردهایم بیدار تر می شوند خانه شما را من ساختم با ملات دردهایم و پینه های دستان کوچکم اثر انگشت من هنوز روی تک تک آجر ها هست! ببین آیا کسی از تورم دست های من به تو چیزی گفته است؟
وقتي کوچيک بوديم ...... وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............ کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه .
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله با اصحاب خود نشسته بودند. پيامبر جوان نيرومندى را ديد كه اول صبح مشغول كار و تلاش مى باشد. بعضى از حاضران گفتند: اين شايسته تمجيد و ستايش بود، اگر نيروى جوانى خود را در راه خدا به كار مى انداخت ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چنين نگوييد، اگر اين جوان كار مى كند تا نيازمنديهاى خود را تاءمين كند و از ديگران بى نياز گردد، در راه خدا گام برداشته و همچنين اگر به نفع پدر و مادر ناتوان و كودكان خردسالش كار كند و آنها را از مردم بى نياز سازد، باز هم در راه خدا قدم برداشته است.
ترا من دوست میدارم نه قدر آب دریاها که روزی خشک می گردد ، شود بیچاره ماهیها ! تو را من دوست میدارم نه قدر غنچه و گلها که روی پر پر شوند و بر آرند آه ار دلها ! تو را من دوست میدارم به قدر کهکشانها که جاویدان بماند مهر من تا ماندن آنها .
رفتی و بی تو دلم پر درده ...پاییز قلبم ساکت و سرده ...دل که می گفتم محرمه با من کاشکی میدیدی بی تو چه کرده ؟؟ ای که به شبهام صبح سپیدی بی تو کویری بی شامم ....با تو به هر غم سنگ صبورم بی تو شکسته تاج غرورم ...با تو یه چشمه چشمه ی روشن بی تو یه جادم که سوت و کورم .
بسوزان قلبم را ، بازی کن با این بازیچه سرخ رنگ....همه سوزاندند تو نیز بسوزان ، همه با آن بازی کردند ، قلبم به عنوان بازیچه تقدیم به تو ، تو نیز با آن بازی کن .....کاش با آن بازی میکردی تا ابد ، اما هیچگاه از آن خسته نمی شدی و آن را دور نمی انداختی ...