گفتند:معشوقه ات بهت خیانت می کند!...گفتم:می دانم! گفتند:این یعنی دوستت نداره!...گفتم: می دانم! گفتند:روزی می رود وتنها می مانی!...گفتم:می دانم! گفتند:پس چرا ترکش نمی کنی؟...گفتم:این تنهاچیزی است که نمی دانم!!
افسوس من با تمام خاطره هایم از خون که جز حماسه خونین نمی سرود و از غرور ‚ غروری که هیچ گاه خود را چنین حقیر نمی زیست در انتهای فرصت خود ایستاده ام و گوش میکنم نه صدایی و خیره میشوم نه ز یک برگ جنبشی و نام من که نفس آن همه پاکی بود "دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند"
هرگز از مرگ نهراسیدهام اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود. هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست که مزدِ گورکن از بهای آزادیِ آدمی افزون باشد. جُستن یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتنِ خویش بارویی پیافکندن ــ اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.