دنگ...، دنگ... ساعت گيج زمان در شب عمر ميزند پي در پي زنگ. زهر اين فكركه اين دم گذر است مي شود نقش به ديوار رگ هستي من. لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است. ليك چون بايد اين دم گذرد، پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است. و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است
از خودم شکایت دارم واسه نبودن تو! به خودم معترضم واسه نداشتنت!!! حالا دیگه دیره واسه قد کشیدن،،، اما قد میکشم تا دلم آروم تر شه... قد میکشم شاید به نور برسم