قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ، و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ، و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ، و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ....... ... اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. ویکتور هوگو
خورشید خانم آفتاب کن شبو اسیر خواب کن مجمر نور و بردار یخ زمین و اب کن گلهای باغچه خوابن غمری های پیر و خسته قناری های عاشق بال صداشون بسته فواره های خاکی تن نمیدن به پرواز شمع و گل و پروانه جا نمیشن تو آواز خورشید خانم آفتاب کن شبو اسیر خواب کن مجمر نور و بردار یخ زمین و آب کن
نوشتن نه يعني نوشتن هاي امروزي…! كه نصف خط مينويسن تازه خسته هم ميشن اسمشم ميذارن مينيمال…! اونوخ زرت و زرت توي گودر لايك ميزنن كه يعني گفته ( دوست نداشتن حق توست…! ) نوشتن يعني شيش صفحه رو سياه كني و خواننده بتونه يه نفس اونو بخونه…! يعني كه ورق اول رو نخونده ورق دوم رو برداره…! نوشتن يعني پاورقي هاي قديم…! همون داستانهاي دنباله دار مجله دختران پسران كه لحظه شماري ميكردي تا شماره بعد…! نوشتن يعني اين…!
دعوا كردن نه يعني دعواههاي امروزي…! كه هنوز يقه هم رو نگرفتين جداتون كنن شما هم بدتون نياد…! دعوا يعني دندون شكسته…صورت سيلي خورده….چشم كبود شده و دماغ خوني…! دعوا يعني پيرهن بدون دگمه …! يعني بغض بدون گريه…! دعوا يعني اين…! اره داداش…!
حمام رفتن نه يعني حمام رفتن هاي امروزي…! كه زرتي خودتو گربه شور كني بياي بيرون…! حمام يعني حمام عمومي (ادميان)…! كه مادر بزرگ بقچه رو ميبست با پيازو ساندويچ گوشت كوبيده شب مونده صبح زود ميرفت حموم تا اذون غروب…! حمام يعني اين پوست لامصب رو اينقدر با سفيداب كيسه كشيدن كه گوله گوله چرك ميومد و سرخ ميشد…! حمام يعني كه كف پاهات پير ميشد و چروك چروك بس كه توي اب بود..! حمام يعني مشت و مال دلاك پير كه شرق شرق ميزد روي پشت و شونه ات و حال ميومد اين بدن لامصب…جون ميگرفت…نفس ميكشيد…! اره داداش…!
سينما نه يعني سينما رفتن هاي امروزي…! سينما يعني بوي سيگار و كالباس مارتادلا و خيارشور…! سينما يعني فانتاي زرد كه يه نفس قلپ قلپ ميرفتي بالا و وقتي تموم ميشد يه نفس فاتحانه ميكشيدي…! سينما يعني امير ارسلان نامدار…! يعني بيك و فردين و ناصر و بهروز…! سينما يعني كندو…يعني قيصر…!سينما يعني سه تا سيانس پشت سر هم ديدن يه فيلم با يه بليط…اره داداش…!
در پس اکثر لغات و اسم ها فلسفه ی جالبی نهفته است. چرا "استکان"؟؟ در زمانهای قدیم هنگامیکه هندوها با کشورهای عربی مراوده تجاری داشتند برای نوشیدن چای به همراه خود پیالههایی را به این کشورها خصوصا عراق و شام قدیم آوردند که در آن کشورها به بیاله معروف شد.پس از آن اروپاییانی که برای تجارت به کشورهای عربی سفر میکردند چون در کشورشان از فنجان برای نوشیدن چای یا قهوه استفاده میکردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیالهها را به عنوان یادگاری میبردند و آن را East Tea Can می نامیدند. " ظرف چای شرقی" به تدریج این کلمه به کشورهای شرقی بازگشت و در آنجا متداول شد.
ویل دورانت می گوید: «اگر در میان جمعی زندگی می کنی که بزرگتر از تو کسی نیست، با نوابغ زمان های گذشته معاشرت کن. با چند ریال می توانی نصایح آنان را بشنوی و از نصیحت آنان بهره ها بری، اگر کسی گمان برد، که کتاب نفوذی در شخص ندارد اشتباه کرده است، نفوذ کتاب کند و آهسته است و مانند جریان آبی است که بر سر راه خود به تدریج درّه ای باز می کند ولی سال به سال چیزهای نوتر و تازه تری می آورد، کسی نیست که ساعتی در مصاحبت حکما و قهرمانان بگذراند و بر خود چیزی نیفزاید
در 30 سالگی کارش را از دست داد . در 32 سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد . در 34 سالگی مجددا ور شکست شد . در 35 سالگی که رسید، عشق دوران کودکی اش را از دست داد . در 36 سالگی دچار اختلال اعصاب شد . در 38 سالگی در انتخابات شکست خورد . در 48،46،44 سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد . به 55 سالگی که رسید هنوز نتوانست سناتور ایالت شود . در 58 سالگی مجددا سناتور نشد . در 60 سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد . نام او آبراهام لینکلن بود . جا نزد . هرگز جا نزنید . بازندگان آنهایی هستند که جا زدند