قیصر امین پور آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم ... آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد ای وای، های های عزا در گلو شکست آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست «بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت «آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست!!
چرا فکر می کنی چون دختری باید همیشه غمگین باشی؟ شکست خورده باشی؟! عزیز من! یاد بگیر که تو دختری! یاد بگیر تو ناز کنی ! ... اون نباید تورو ناراحت کنه! خیلی حق نداره اشکتو دراره! اصلا برای چی به یک مرد اجازه می دی شادی زندگیتو ازت بگیره؟! این اسمش عشق نیست به خدا! خودتو گول نزن! کسی که عاشق تو باشه..... هرگز نمی تونه غمتو ببینه! چه برسه به اینکه خودش عامل غمت باشه!! عاشق شو، که زندگی کنی! یک عمر، زندگی کنی! دختر باش، و افتخار کن که دختری!!!...
مقصود از عرفان، شیوه ای است که قبل از مصطلح شدن "عرفان" وجود داشته و آن نوری است که حق با تجلی خود، در دل دوستان خویش می افکند تا بدان وسیله حق را از باطل باز شناسند، بی آنکه این شناسایی را از کتاب و دفتر و به تعبیری از دانش حصولی بجویند.
بانو


15 سال و 15 روز و 3 ساعت و 2 دقيقه قبل