leila
لا اله الا الله .....................
leila
روزه سکوت میگیرم و تا افطار ِ صدای تو نمی شکنمش روزه میگیرم لبهایت را لذت افطارش یعنی بهشت
leila
هیچکس بامن دراین دنیانبود.........هیچکس مانندمن تنهانبود........هیچکس دردی زدردم برنداشت......بلکه دردی نیزبردردم گذاشت
leila
لطفا نيا !
و اين خلوت طلايی را به هم نزن
می خواهم
با رؤيايت تنها باشم .
leila
نتیجه ی زندگی ، چیزهایی نیست که جمع می کنیم ؛قلب هایی است که جذب می کنیم ...
leila
هميشه خوب خداحافظي كنيد! گاهي همه چيز آنقدر سريع اتفاق ميافتد كه فرصتي براي يك خداحافظي خوب پيدا نمیكنيد ! گاهي جاي بوسهاي كه هنگام خداحافظي نكردهايد، تا ابد درد ميكند.... باور کنید...!!!!!!
روزي مردي نزد بهاء الدين نقشبند آمد و گفت : (( من از يك آموزگار به آموزگاري ديگر سفر كرده
15 سال و 16 روز و 15 ساعت و 36 دقيقه قبلام و طريقت هاي بسياري را مطالعه كرده ام كه همگي به من مناقع بسيار رسانده و انواع استفاده ها
را از آن ها برده ام . اينك مايلم به عنوان يكي از مريدان شما پذيرفته شوم تا از آبشخور دانش بيش
تر بنوشم و خود را بيش از پيش در طريقت و عرفان پيشرفته سازم . ))
بها الدين به جاي اين كه مستقيما پاسخ دهد , دستور داد تا شام بياورند . وقتي برنج و خورشت
گوشت آورده شد , او بشقاب بشقاب براي ميهمان غذا كشيد . پس از شام , شيريني و ميوه به او داد .
آنگاه دستور داد تا تنقلات بيش تري آوردند و سپس انواع خوراك هاي ديگر از قبيل سالاد , سبزي ,
نقل و شيريني ها را به او خوراند .
در ابتدا ميهمان شاد بود زيرا كه بهاء الدين با اين تعارفات راضي به نظر مي رسيد و هر لقمه اي
را كه او به دهان كي گذاشت با رضايت نگاه ميكرد . پس او تا ان جا كه ميتوانست خورد . وقتي
سرعت خوردن او آهسته شد , شيخ صوفي به نظر آزرده شد و براي رفع ازردگي شيخ , ميهمان بد
اقبال يك وعده ي ديگر نيز خورد .
وقتي كه ديگر نتوانست حي يك دانه برنج ديگر فرو دهد و با ناراحتي بسيار به پشتي تكيه داده بود ,
بهاء الدين به او گفت : (( وقتي نزد من امدي , سرشار از آموخته هاي هضم نشده بودي , همان طور
كه اينك از اين همه گوشت و روغن و سبزي و شيريني و برنج انباشته شده اي . تو ناراحت بودي و
چون با ناراحتي واقعي معنوي اشنايي نداشتي , اين پديده را همچون گرسنگي براي دانش بيش تر
تفسير مي كردي . عارضه واقعي تو سوء هاضمه بوده است .
حالا اگر به من اجازه بدهي , در قالب كارهايي كه به نظر تو مشرف شدن نمي آيد , به تو بياموزم
چگونه آنچه را كه خورده اي هضم كني و ان را به انرژي – و نه به وزن اضافي – تبديل كني . ))
مرد موافقت كرد . او داستانش را ده ها سال بعد , زماني كه خودش يك مرشد بزرگ صوفي به نام
خليل اشرف زاده شده بود براي ديگران بازگو كرد .
برگرفته از كتاب راز
جلد يك – مترجم : محسن خاتمي