ツ liDa ツ
باز دلتنگیها بی دعوت به سراغم آمدند...
ツ liDa ツ
نوبت عشق ما که رسید همه چراغ جادوها خراب شدند و غول ها به مرخصی رفتند نگران نباش اینبار عشق را با دل آرزو کردم نه با چراغ
ツ liDa ツ
نیت می کنم وصدایت می کنم؛ با جواب تو فال می گیرم... اگر گفتی "بله"... روز خوبی خواهم داشت... اگر گفتی "جانم" تمام خوبی ها را برای تو می سازم...
ツ liDa ツ
خدایا... من به کدامین دلتنگی خندیدم... که این چنین دلتنگم؟
ツ liDa ツ
خدایا دستم به اسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد " بلندم کن "
ツ liDa ツ
چقدر جای تو خالی ست ، جای خالی ات را با هیچ چیز نمی توان پر کرد ! حتی با گزینه مناسب !!!
ツ liDa ツ
روزی خفه خواهم شد... بس که دردهایم را نجویده قورت میدهم...
ツ liDa ツ
با عشــــق او احمــــق ترین انســــان دنیایــــــم او ... از همان آغاز هم لیلای دیگرداشت
ツ liDa ツ
مرا به تختم ببندید و سیگاری برایم روشن کنید و تنهام بگذارید ... هرچقدر هم نالیدم و فریاد زدم به سراغم نیایید ... من دارم او را ترک میکنم !!!
ツ liDa ツ
"دُنـیـای مـَجـازی شـلـوغ تـریـن سـرزمـیـنِ تـنـهـایـی است.. بـا هـمـه کَس هستـی و بـا هیــچ کـَس نـیـسـتـی !!!
ツ liDa ツ
خدایا... بابت آن روز که سرت داد کشیدم متاسفمـــــــــ...!!! ... من عصبانی بودم برای انسانی که تو میگفتی ارزشــــَش را ندارد و مــــــــــن پا فشاری می کردم !!
ツ liDa ツ
دروغ می گوید! ناشیانه هم دروغ دروغ می گوید! اما "پدر" آنقدر دوستش دارد كه همه دروغ هایش را باور می كند و چنان محبتش را به دل گرفته است كه تنها وجود خودش را - كه در او تبلور یافته است - می بیند، بی آنكه دروغ هایش به چشم بیایند! و یك روز.... دروغ های او ...
ツ liDa ツ
وقتی از " رابـطـه دوسـتــی " بعضی ها به مسائل " جـنـسـی " فکر میکنند و بعضی ها به " شـارژ ایـرانـســل " ! درک میکنی که " تـنـهـایـی " هم زیاد بد نیست 8->