ツ liDa ツ
عاشقانه هایی که برایت مینویسم مثل آن چای هایی هستند که خورده نمیشوند! یخ میکنند و باید دور ریخت! فنجانت را بده دوباره پر کنم . . .
ツ liDa ツ
... از انسانهای که دیوار بلندت را میبینند ، ولی به دنبال همان آجر لق دیوارت هستند . . . تو را فرو بریزند . . . تا تو را انکار کنند . . . و از رویت رد شوند . . .
ツ liDa ツ
تـَـ ـه کِشـ ـیـد ... دیـگَـر وآژِهـ اے دَر ذِهـْ ـنَمـ جآرے نِمے شَـ ـوَد . تَنـهـ ـآ شِنـیدَטּ کآفے نیسـ ـتـ ؛ هَمـ ـه چـیـز دَر چِشْمـ ـآنَمـ حَکـ ـ شُـدِهـ ، و تــ ـو ... نِمے خوآهے بِخوآنــ ـے ...
ツ liDa ツ
تنـــهــايــے يعـــنے: ساعت هاسـَرت را روے ميـــز بــگذارےو بيـــن ايـــن همـــه آدمـــ کهــ کنـــارت هســـتند،کســــي حـــتےنگـــويد:"چه مرگت است؟"
ツ liDa ツ
کاش می شد آدم گاهی به اندازه ی نیاز، بمیرد... بعد بلند شود آهسته آهسته ... ... خاکهایش را بتکاند گردهایش بماند اگر دلش خواست، برگردد به زندگی... دلش نخواست، بخوابد تا ابد...