وقتی #دختــر بـاشی و تنها ، وقتی روزِ تعطیـــل بـاشد و وسطِـ بعد از ظُهر ، وقتی بدانی دوره و زمانه بــد شده استـــــــ ؛ تنهایی قدم زدن در یک کوچه ی 100-150 متریِ باریکــــ و خلوتـــــ ، در یک غروب دلگیـــــر دیگر آنقدر ها هم شاعرانه نیستــــــــ ... دائم خدا خدا میکُنی کوچه کوتاه تر شود ! چِشمت دائم به إنتهای کوچه استــــــــ همان جا که دختر بچه ای با دوچرخه اَش در حالِ بازی استــــــــ امیدوار می شوی در کنارش خانه اَست و خانواده ای و حتماً به آنجا که بِرِسی دلت قُرص می شود برای ادامه ی راه ...! چرا اینطور شـده !؟ چرا نمی شود از خلوتـــــــ و تنهایی لذّت برد ... مثلِ ســـــابِق .!؟
ما امروزه خانه های #بزرگتر اما خانواده های #کوچکتر داریم؛ #راحتی بیشتر اما #زمان کمتر مدارک تحصیلی #بالاتر اما درک عمومی #پایین-تر ؛ #آگاهی بیشتر اما قدرت #تشخیص کمتر داریم #متخصصان بیشتر اما #مشکلات نیز بیشتر؛ #داروهای بیشتر اما #سلامتی کمتر بدون #ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی #کم می خندیم، خیلی #تند رانندگی می کنیم، خیلی زود #عصبانی می شویم، تا دیروقت #بیدار می مانیم، خیلی خسته از #خواب برمی خیزیم، خیلی کم #مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و در #اینترنت میچرخیم خیلی بندرت #دعا می کنیم چندین #زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه #زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای #عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای #عمرمان : )
پسرها من را دوست ندارند ... پسرها دختری را که نی بزند دوست ندارند، دختری که زیر باران حواسش به زیبایی موهایش نباشد، دختری که گاهی زمین میخورد، دختری که برای خودش فکر میکند، دختری که آرایش نمیکند و حاضرشدنش فقط ۱۰ دقیقه طول میکشد، دختری که بلد نیست موهایش را یه عالمه بالاتر از سرش ببندد، لبهایش جمع میشود وقت گریه، لنزش هی اذیتش میکند، تم موبایلش باب اسفنجیست، و وقتی عکس فوک میبیند ذوق میکند را دوست ندارند ... پسرها دختری را دوست دارند که لبهایش تزریقی باشد، و موهایش بلوند باشد و وقت راه رفتن تق تق صدا بدهد ... دختری که هر هفته برود خرید، دختری که مهندس برق نشود، کلاس زبان برود ... پسرها دختری را دوست دارند که شبیه من نیست ... خدای من ! تمام پسرها به درک ! ... مساله اینجاست که "او" هم پسر است ...