lloveely
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
lloveely
این روزها,سرعت تکثیر عوضی ها,از باکتری ها هم بیشتر شده
lloveely
دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست___ بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست__ همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب__ عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست__ تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو__ تو كه آرومی، آخه تو دل تو جنگ كه نيست__ وقتی که رفتی ، واسه من حتی دلت تنگ نشد__ خونه ی عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست
lloveely
محبس خویشتن منم از این حصار خستهام --------- من همه تن انالحقم کجاست دار خستهام -------- در همه جای این زمین همنفسم کسی نبود -------- زمین دیار غربت است از این دیار خستهام --------- کشیده سرنوشت من به دفترم خط عزا ------- از آن خطی که او نوشت به یادگار خستهام -------- به گِـرد خویش گشتهام سوار این چرخ و فلک -------- بس است تکرار ملال ز روزگار خستهام --------- دلم نمیتپد چرا به شوق اینهمه صدا -------- من از عذاب کوه بغض به کولهبار خستهام -------- همیشه من دویدهام به سوی مسلخ غبار -------- از آن که گم نمیشوم در این غبار خستهام --------- دلم تباه میشود سلسله رو به زوال -------- من از تبار حسرتم که از تباه خستهام ------- قمار بیبرندگیست قمار تلخ زندگی -------- چه برده و چه باخته از این قمار خستهام ( افشار )
lloveely
بارون میزنه منم آروم دارم قدم می زنمو تو این بارون راه میرم .. توی کوچه آروم روی زمین خیس قدم می ذارم ....... یکم سردمه اما زیب سویشرتمو باز می ذارم .. آروم راه میامو تو چاله های آب روی جاده قدم می ذارم باد می زنه شالم رو ، روی کف جاده من جا می ذارم ....... وقتی زنجیر سردم می خوره به گردم یخ می کنم دارم قلبمو با یه عالمه غم حمل می کنم دارم میمیرم خودمم می دونم اما می خوام به فردا یکم فکر بکنم شاید فردا از امروز بهتر باشه نور آفتاب بجای این باد سرد باشه شاید خنده ها بجای این اشک باشه شاید گل ها گل بدنو گل گلدون منم روش برگ باشه شاید اون برگرده تا آخر عمرم پیش من باشه .... شاید تا آخر دستاش تو دستای من باشه.... آخ برمیگردم تو کوچمون مگه این باد سرد می ذاره این دل از سنگ وا شه یعنی واقا باید زندگی من تو یه نامه تاشه یعنی واقا رفتو این مونده جاشه آتیشم می زنه تو اون بارون اون حرفی که رو لباشه خدا حافظ غریبه بذار این آخر کار ما باشه ..... ( اثر از خودم )
lloveely
سلام بچه ها می خوام تمام احساساتمو بریزم تو همین یه برگ
lloveely
ترس من از مردن و رفتن به آن دنیا و دیدن دوباره ی آدمهای این دنیاست
lloveely
سلام بچه ها تو دنبالر می گشتم یه نوشته از ♞♞ آزاده ایـــرانـی ♞♞ دیدم ___ دلم تنگ شده برای بچه محله هام دلم تنگ شده برای بقال سر کوچه مون دلم تنگ شده برای شکستن شیشه همسایه خدایا دلم تنگ شده برای بیخیالی کودکی خسته از مسولیت های امروز _______ راستش دلم گرفت منم یه چیزی ( گر چه کوتاه ) نوشتم _____ کوچه ما هموم کوچست آدماش همه جدیدن همون دوست های قدیمی که امروز همه غرببن ! دوستامون توی کوچه اصلا همو نمی بینن ! انگاری که هر کدوم توی کوچه غریبین ! کوچه یک دلی ما از کجا دو راهی شد ؟ این همه دیوار تو کوچه واسه چی گذاشته شد ؟! ( اثر از خودم)