به سخاوتمندی او نگاه کن، به آن دوردستها، به آنجا که خورشید "سرچشمهی انرژی الهی" خود را به نیمهی دیگر زندگی رخ مینمایاند تا عدالتش در تابیدن رعایت شود. به دریا نگاه کن و به دریا بیندیش تا آنجا که جزئی از دریا شوی. خود را نه در کنار او و نه بر پهنهی نیلگونش که با دریا حس کن، لابهلای جریانات مبهم آبی دریا همراه او گاهی سر به اعماق تاریک و در عین حال شگفتانگیز و زیبایش بسپار و گاه با امواج از دریا جدا شو و به سوی آسمان پرواز کن؛ پروازی که از دریا جداییناپذیر باشد؛ پایت بر آبهای دریا و بالهایت گسترده در افق زیبا و باز هم جسورانه به دریا نگاه کن.
حالا دیگر باید خودت را جزئی از دریا بدانی، آری اگر خوبِ خوب در خود غوطهور شوی، میبینی حالا خود تو هم دریایی، دریایی زیباتر از این دریایی که تا به حال نظارهگرش بودی، تو دیگر دریا شدهای؛ آبیتر، آرامتر، تو دریایی شدهای؛ آبی آرام، زیبای غرورانگیز، جسور مهربان، قدرتمندی بامعرفت و پرتلاطمی امن؛ تو دیگر دریایی هستی آبیتر، سخاوتمندتر، قویتر و زیباتر، هروقت خوب به خوبیهای اطرافت نگاه کنی، خیلی بهتر از آنها خواهی شد یعنی میبینی که تو هم دارای همهی آن خوبیهایی هستی که محو تماشایشان میباشی. باور کن تو حالا از دریا هم دریاتر شدهای، دریایی که میداند و میبیند و میفهمد که دریاست. دریایی که میداند زیباست، قدرتمند است، مفید است، خلقتش بیعیب و نقص و هدفمند است، آمدهایم که دریا باشیم با تمامی خوبیها.
قدرتی که دریا دارد، غیرقابل تصور است ولی او به ساحلِ آرمیده در کنارش ظلم نمیکند، با او یار و همراه است، به زیباترین شکل ممکن، همدیگر را مهربانانه و خالی از هر کینه و عداوتی در آغوش میگیرند و تو میتوانی در دل شب، قدم به ساحل پرعطوفت دریا گذاری و ببینی و بفهمی و بشنوی سرودهای عاشقانهی دریا و ساحل را، آنها در کنار هم ترانهی آرامش و آسایش میخوانند. نه دریا فخر به بزرگی و پهناوری و دارندگیاش میورزد و نه ساحل به کوچکیاش سر خجلت فرود میآورد، نه دریا بر ساحل خشم میگیرد نه ساحل بر دریا سخت؛ هر موجی که به ساحل میآید، حاوی پیام مهربانانهی دریاست "صدها و هزاران هزار سرود و ترانهی مهر، عشق و دوستی" و هر موجی که از ساحل به دریا بازمیگردد، حامل بهترین و عاطفیترین پاسخهاست.
دوست خوب من، به دریا نگاه کن و دریا شو چون دریا، آرام، زیبا، قدرتمند، مهربان و سخاوتمند. حالا دیگر به جای نگاه کردن به دریا، خودت دریا باش. همان گونه آرام، به همان اندازه مقتدر و مهربان.
- #الهه ، الهه ! پاشو @الهه
- چيه ؟ چه خبر شده ؟!
- مي خوايم بريم !
- كجا ؟!
- اردو !
- با #فرشاد ؟؟! @فرشاد
- عزيزم ، فراموش كن ! بخواب ! #آنـــا اين را گفت و به اعلاميه اي كه در دستش بود خيره شد .@anahita #فریبا با يك حركت تيز ، مثل هميشه ! ليوان آبي ظاهر و روي سر الهه خالي كرد !
- WoW ! بارون اومد ؟!
- اينو بخون !
آنـا اين را گفت و اعلاميه را به سمت الهه گرفت ...
>> اردوي تجسسي مخصوص اعضایِ خوابگاه
مكان : دره اورندو
تاريخ حركت : 25 جولاي
تاريخ برگشت : ؟!
امضا ؛ مدیریتِ اعظم >>
- Wow ، WoW ، واقعا WoW !
- الهه اينم تو اعلاميه بود ؟!
توهمي از فرشاد : ؟!
- باشه آقا تو اعلاميه بود !
- ايول ايول اردو ، مي ريم دريا ! #رضا@reza p اين را گفت ، تيوپش را زير بغلش زد و عينك آفتابي ملخيش را به بند كلاه حصيري اش آويزان كرد !
فریبا ، الهه و آنا مشغول جمع آوري وسايل رزمي خود براي تميرن بيشتر در اردو و هواي آزاد بودند ، #علیرضا@علیرضا هر چند دقيقه يك بار عكسي را از جيب ردايش در مي آورد ، به آن خيره مي شد ، ذوق سر تا پايش را فرا مي گرفت و دوباره عكس را در جيبش مي گذاشت ! #عباس مشغول فرافكني با زيپ ساكش بود ، فرشاد رو به الهه خيره شده بود و داشت سیمِ سرور را به جاي چوب درون شومينه مي انداخت . #پدر-بزرگ@پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8 چند كتاب فلسفی را روي انبوه كتاب هاي چيده شده در ساكش جا مي داد ، #شهرام@شَـہ ـرامـ ـ و #نیما هم كه ساك خود را بسته بودند ، براي خالي نبودن عريضه مشغول ديدن دي.وي.دي نیما @Jangal بودند .
- کاربرهایِ ساده !
همه با تعجب به سمت @محمّدحسین#محمد-حسین برگشتند ؛
- مشكلي پيش اومده بِرودرِ من ؟!
- نه هاني ! ( ملت در اين صحنه : ! ( فقط دارم به حالتون افسوس مي خورم چون ممكنه هيچ وقت نبينمتون !
-جانم ؟!
- دقت نكردين تاريخ برگشت روي اعلاميه پاك شده بود ؟! دره اورندو جاي خطرناكيه ممكنه هيچ وقت برنگردين !
- برنگردين !؟ مگه تو با ما نمياي ؟!
-نه عزيز من ! من بايد براي پاره ای از تحقیقات بمونم ! ساري نمي تونم بيام !
- منم آمل نمي تونم بيام !
محمدحسین چشم غره اي به آنا رفت و از در سالن خارج شد .
همه بچه ها خيره به ديوار نگاه مي كردند ، هيچ كس ترسي كه در وجودش رخنه كرده بود را بروز نمي داد .
- هي بچه ها !
همه به سمت @خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . .#نازگل برگشتند .
- همين الآن نيروهاي الهامي به من گفتند كه خود محمدحسین تاريخ رو پاك كرده بوده !
ملت : ايول آبجي دی:: !
فریبا لبخندي زد ؛
- تو خفنيت يه فنوني هست كه جوون ترايي مثل محمدحسین هنوز ياد نگرفتند !!
دوستایی که میان و عضو گروه میشن ؛ ینی عضو #خوابگاه هستن !! ... ما قراره تو این گروه #داستان-نویسی با کاراکترهایِ اعضای سایت داشته باشیم ... که نویسنده ش #من هستم !! ... پس ممنون میشم اگه این #معرفی-شخصیت ها رو بیخیال شین ... به مرور وارد داستان میشین ... باتشکر ...>>> متاسفم که پست هاتون رو پاک کردم ، چون اینجا تِزِش کلا رول نویسی هس ! <<<