دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

«-(¯` قسمتِ دوم ´¯)-» .:. متنِ داستان همواره در 2 اول زده خواهد شد .:. برای خواندنِ قسمت اول به مراجعه فرمایید!

1391/04/15 - 17:20 در خــوابگاهِ مختلطـ
2 ديدگاه
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

.:. خوابگاهِ دخترا ، هشت صبح .:.

- ، الهه !‌ پاشو @الهه
- چيه ؟ چه خبر شده ؟!
- مي خوايم بريم !
- كجا ؟!
- اردو !
- با ؟؟! @فرشاد
- عزيزم ، فراموش كن ! بخواب !
اين را گفت و به اعلاميه اي كه در دستش بود خيره شد .@anahita
با يك حركت تيز ، مثل هميشه ! ليوان آبي ظاهر و روي سر الهه خالي كرد !
- WoW ! بارون اومد ؟!
- اينو بخون !
آنـا اين را گفت و اعلاميه را به سمت الهه گرفت ...

>> اردوي تجسسي مخصوص اعضایِ خوابگاه
مكان : دره اورندو
تاريخ حركت : 25 جولاي
تاريخ برگشت : ؟!
امضا ؛ مدیریتِ اعظم >>

- Wow ، WoW ، واقعا WoW !
- الهه اينم تو اعلاميه بود ؟!
توهمي از فرشاد : ؟!
- باشه آقا تو اعلاميه بود !

14 سال و 4 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 11 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

.:. نيم ساعت بعد ، پاگردِ اصلی ! .:.


- ايول ايول اردو ، مي ريم دريا !
@reza p اين را گفت ، تيوپش را زير بغلش زد و عينك آفتابي ملخيش را به بند كلاه حصيري اش آويزان كرد !
فریبا ، الهه و آنا مشغول جمع آوري وسايل رزمي خود براي تميرن بيشتر در اردو و هواي آزاد بودند ، @علیرضا هر چند دقيقه يك بار عكسي را از جيب ردايش در مي آورد ، به آن خيره مي شد ، ذوق سر تا پايش را فرا مي گرفت و دوباره عكس را در جيبش مي گذاشت ! مشغول فرافكني با زيپ ساكش بود ، فرشاد رو به الهه خيره شده بود و داشت سیمِ سرور را به جاي چوب درون شومينه مي انداخت . @پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8 چند كتاب فلسفی را روي انبوه كتاب هاي چيده شده در ساكش جا مي داد ، @شَـہ ـرامـ ـ و هم كه ساك خود را بسته بودند ، براي خالي نبودن عريضه مشغول ديدن دي.وي.دي نیما @Jangal بودند .


- کاربرهایِ ساده !
همه با تعجب به سمت @محمّدحسین برگشتند ؛
- مشكلي پيش اومده بِرودرِ من ؟!
- نه هاني ! ( ملت در اين صحنه : ! ( فقط دارم به حالتون افسوس مي خورم چون ممكنه هيچ وقت نبينمتون !
-جانم ؟!
- دقت نكردين تاريخ برگشت روي اعلاميه پاك شده بود ؟! دره اورندو جاي خطرناكيه ممكنه هيچ وقت برنگردين !
- برنگردين !؟ مگه تو با ما نمياي ؟!
-نه عزيز من ! من بايد براي پاره ای از تحقیقات بمونم ! ساري نمي تونم بيام !
- منم آمل نمي تونم بيام !
محمدحسین چشم غره اي به آنا رفت و از در سالن خارج شد .



همه بچه ها خيره به ديوار نگاه مي كردند ، هيچ كس ترسي كه در وجودش رخنه كرده بود را بروز نمي داد .
- هي بچه ها !
همه به سمت @خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . برگشتند .
- همين الآن نيروهاي الهامي به من گفتند كه خود محمدحسین تاريخ رو پاك كرده بوده !
ملت : ايول آبجي دی:: !
فریبا لبخندي زد ؛
- تو خفنيت يه فنوني هست كه جوون ترايي مثل محمدحسین هنوز ياد نگرفتند !!


<<< پایان ِ قسمتِ دوم <<<

14 سال و 4 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 7 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(9 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)