@آناهیتا این روزها به لحظه ای رسیده ام؛ که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم؛ که یادت را از ذهن من بشوید؛ یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من خیلی وقته از کسی ناراحت نمیشم ... تمام سختیش یه خنده زورکی ... و شونه بالا انداختن الکیه... خیلی وقته خیلی چیزا رو میدونم و خودمو میزنم به ندونستنشون... سختیش یه لحظه حرف عوض کردن و بی خیال شدنه... خیلی وقته ..
دلم تنگ است برای #مادربزرگ با تمام تکیه کلام های عجیبش و شعرهایی که زمزمه می کرد ، برای چشمهای اغلب بارانیش ، این همه اشک را از مادربزرگ به #ارثــــ برده ام ، برای عیدی هایی که یواشکی به من می داد و می گفت: "تو فرق می کنی" ، حتی دلم برای #طعم-سوپ-قارچی که پخته بود پر می کشد ، آخرین نهاری بود که مهمان خانه شان شدم ، جایش #ســبــز است در دلمان....