@محمدحسن مزروعی یه بار رفته باشگاه بدنـسازی اســم نوشته مربیه همون روز اول بهـــش یه رژیم داد صبح باس یه خرما لیس میزد ، اونوخت شـب بـه همـون خرمای صبـح خیره مـیشده !!! ســه روز رفت بعـدش به این نتیجه رسید مـرد باس معرفت داشته باشه نه بازوی ستبر !
دختر : عزیزم چی کار داری می کنی ؟ پسر : پشه می کشم ! دختر : چند تا کشتی ؟ پسر : پنج تا ، دو تا نرو سه تا ماده … دختر : از کجـا فهمیدی ؟ پسر : سه تا شون جلو آیینه نشسته بودن ، دوتا شون جلو مانیتـور … .
ما تو مدرسه مون مسئول دستشویی هم داشتیم یه پسره بود می کشت خودشو نمره اش می شد 2 مثلا بعد این مسئول دستشویی بود، بعد از بچه ها می رفت تو، چک می کرد ببینه سیفون رو کشیدن یا نه
@رضـــی از مردی پرسید : چرا تا مـرز دیوانگی عاشق کسی میشوم در حالی کــه میدانم در نهایت به اون نمیرسم ؟ مرد جواب داد : به من بگو چرا زندگی میکنیم در حالی که میدانیم در آخر می میریم !؟ هیچی دیـگه رضي هم زد تو دهنش گفت سوال مـنو با سوال جواب نـده !
@امیر (رهگذر) برای بازدید مــیره به یه بیمارستان روانی ، اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته و هـر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و زیر لب مــیگه : لیلا … لیلا … لیلا … میپرسه : این آدم چشــه ؟ میگن : یه دختری رو مـیخواسته به اسم لیلا کــه بهش ندادن ، اینم به این روز افتاده ! @امیر (رهگذر) و همراهاش به طبقه بالا میرن و مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنــه با خشم فــریاد میزنه : لیلا … لیلا … لیلا .... با تعجب مـیپرسه : این یکی دیگه چشـه ؟ میگن : اون دختری رو کـــه به اون یکی نداده بودن ، دادن بــه ایــن !!! .
ارتباطات تـوی ایران اینجوریه کــه به طرف ایمیل میـزنی بعد بایـــد اس ام اس بفرستی ایمیلت رو چک کـن ! بعد باید زنگ بزنی بگی اس ام اس هات رو چک کـن !