از خاطرَت که رفته ام.. همین روزها ، از خاطراتت هم خواهم رفت ! خوب که با خودم فکر میکنم می بینم ، خیلی هم تقصیر تـو نیست... من قانون ِ"بازی" را بلد نبودم !!
یه بار یکی بهم گفت: میخوای دنیارو داشته باشی؟!! گفتم: دنیا توو دستامه وقتی: لبخند مادرم جلو چشامه... صدای مادرم تو گوشمه... دستای مادرم پناهمه... دعای مادرم بدرقه راهمه... آره................!! دنیا مال منه ، وقتی #مادرم همراه منه...!!!
اجازه خانم! به خدا من ياد گرفتهام شما مرا جريمه مىكنيد در حالىكه اقيانوس خواب مرا مىبيند. و من مىنويسم جريمهام را هزاربار، به حالت شرجى، باران، باران، باران، باران باران، باران، باران
من مَردَم... با دستانی که به ظرافت ِ دستان تو نیستند.. با صورتی تیغ تیغی ، که به نرمی ِ گونه های ِ تو نمی رسند.. با قلبی پُر از عشق... شاید اشکهایم ساده نریزند.. شاید صدایم با یک طعنه ، راحت نلرزد.. امــــا ؛ با همان دستان ِ زبرم ، نوازشت می کنم.. با همان صورت ِ زبرم میبویمت.. و با قلب ِ عاشقم و با اشکهایی که پنهانی می ریزند ، با صدایی"لرزان" می گویم : دوستت دارم ...
شتاب سفيد موهايم ... قصه ي تلخي که چندان تمايلي به پايانش نبود ... گيسوانش در دستم بود ... اگر دلوي مي داشتم ،اين طور از تشنگي نمي مُردم ... ! (مصطفی فخرایی)
@✔کتــ☾ــے ... غم در اینجا مجانیست // در هیاهوی شهری آلوده/ نفس در ریه های درختان حبس شده و هوا ، لبریز از بوی تعفن ِ فریب... کوچه ها ، سنگفرش ریا/ آدمکها چوبین گردن ها ، بسته دستشان پر شده از سکر مستی و به زیر می آورند هر سر افراشته را بر سر هر بام ، شغالی نگران چشم براه و صدای دوره گردی مجنون که خواب میفروشد ارزان و تمامیت انسان گوی بازی شده در خاکی ِ کوچه ها/// آری #غم در اینجا مجانیست...