"من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم! دين را دوست دارم ولي از كشيش ها مي ترسم! قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم! عشق را دوست دارم ولي از زن ها مي ترسم! كودكان را دوست دارم ولي از آينه مي ترسم! سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم! من مي ترسم ، پس هستم اين چنين مي گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم!" پناهی عزیز"
بعضی اوقات اینقدر گلوت درد میکنه و بدنت داغ و پر از حرارت میشه ... که هرکسی بهت میرسه دست میزنه به پیشونیت و میگه : " آخی ی ی ی سرما خوردی ؟؟؟ مریضی ؟؟؟ " اونوقته که دلت میخواد داد بزنی و بهشون بگی : شمـــــــــــاها چی میدونید ......... این گلو درد از بغضِ نه از سرماخوردگی . گُر گرفتن و حرارت بدنم از ناراحتیه نه از علائم مریضی . اینو بفهمین تروخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا .
بياراده متولد ميشويم بياختيارزندگي ميكنيم بدون اينكه بخواهيم ميميريم داريم زندگي مي كنيم و نميتونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم و کاري بکنيم تا وقتي كه براي هميشه ميرويم خاطرمان در يادها و خاطره ها ماندگار شود