ᔕᕼᗩᕴᗩ૪ᕮᕴ
بابا لنگ دراز عزیزم؛سلام.من پیش ازاینها هم برای تو نوشته بودم باعناوین دیگری.میشود امشب را بابا لنگ درازِ من بشوی؟...خارج از شب های پیش که خیلی چیزا های من, همه چیزِ من بودی؟...نامه ام تمبر ندارد...پست نمیشود؛آدرسی از تو ندارم...همیشه فکر میکردم که یکهو و بی هوا برگردم و نگاهت کنم و با ذوق یک بهانه ای بیارم که آدرست را بدهی و من حتی اگر هیچ وقت هم هیچ نامه ای پست نمیکردم؛دلم قنج میرفت که میدانم کدام محله,کدام خیابان,کدام کوچه مینشینی...همیشه دلم قنج میرفت که دقیقاً بدانم کجایی!...به مایل یا کیلومتر؛فرقی نمیکند...ولی دقیقاً کجا؟!...1میلیون کیلومتر و 1سانتی متر؟یا 3سانت؟!...همیشه همه چیز آنقدر برایم بزرگ میشد و مهم؛که حتی اینکه تو چشمت هم به این نامه ی سرگشاده نخواهد افتاد؛رنج بود...بابای عزیزم...هیچ وقت نخواسته بودم "بابا" صدایت کنم,همیشه هم هروقت "عزیزم" را چسباندم ته جمله هایم پشیمان شدم...دلیلی نخواه,دلیل زیاد است...حرف زیادتر!...پُر از حرفم بابا جان!...ولی نامه ی سرگشاده و بی تمبر را چه به سِرِ پنهان؟!...این بار هم منُ سکوت...منُ من...مو همان درد پنهان همیشگی...یا من ...=دردِ پن
این ارسال را بازنشر کرده است.