✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
حيف عمرم حيف لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم حيف غصه اي که خوردم چون ازت خبر نداشتم حيف اون روزا که کلي ناز چشماتو کشيدم حيف شوقي که تو گفتي داري اما من نديدم حيف حرفاي قشنگي که براي تو نوشتم حيف رويام که واسه تو از قشنگي هاش گذشتم حيف اون شبها که نشستم با خيالت زير مهتاب حيف وقتي که تلف شد واسه ديدنت توی خواب حيف باوفايي من حيف عشق و اعتمادم حيف فرصتهاي نقرم حيف عمرم و دقيقه ام حيف هر چي به تو گفتم راست راسي حيف سليقم حيف اشکايي که ريختم واسه تو دم سپيده حيف احساس طلاييم حيف اين عشق و عقيده حيف شادييم توي روزي که ميگن تولدتت بود حيف عاشقيم که گفتي اولش کار خودت بود حيف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم حيف نازي که کشيدم چونکه طاقت نيوردم حيف اون کسي که دائم عاشقم بود توي رويا حيف که تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا حيف قلبم که يه روزي دادمش دستت امانت حيف اعتماد اون روز حيف واژه خيانت حيف اون همه دعاهام واسه ي تو شب تنها حيف اون چيزي که گم شد ديگه هم نميشه پيدا حيف اون شبي که گفتم پيش تو کمه ستاره يادته حيف اون حرفا که گفتي گفتم اشکالي نداره يادته ....
✔کتــ☾ــے ...
ببخش اگر تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم ببخش که...............................بودم خسته و دلسرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم اگر که گفتم به چشمات بزار براتون بمیرم. ببخش اگر تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود اگر که دستام مثل تو با کسی آشنا نبود ببخش اگر واسه تو کم نمی ذاشتم چیزی رو ببخش که یادم نمی ره.......
✔کتــ☾ــے ...
بچه تر که بودیم ، مردها را به بازی نمی گرفتیم؛ مردها مرد بودند و نامرد ها نامرد . هم قرار داشتیم و هم غرور ؛ قدمان که بلند تر شد ، سقف دلمان کوتاه تر شد . هوس گٌر گرفت و تازه دلیلی برای بازی پیدا شده بود . بازی که تمام شد ؛ نه قراری ماند ، نه غروری .
✔کتــ☾ــے ...
با اینکه حتی ، سایه ات نیز با تمسخر ، به من میخندد!... من هم به تو میخندم،اما به تمسخر هرگز!... با ترنم، به سکوت عکس یک لبخند که ترک خورده، شکسته در گوشه ای از قاب لب خشکیده من!... من به تو میخندم خنده ای، به کوتاهی یک شعر بلند، که در اعماق وجود باران، در هجوم سیلی از بارش آه، مدفون شده است!... وچه اندوه چه یک شعر بلند، نقش گل را در باغچه ای که، پر از سایه توست نخواهندش کرد، کم رنگ تر از سایه صاحب این حس قشنگ!...
✔کتــ☾ــے ...
همچو يک جام شکست ... هيچ كس تلخي آن شيشه بشكسته نديد تو مگو از دل ما بي خبري ... من تهي از همه ي احساسم باورم نيست كه آغوش كسي جز من آرام كند جان تو را باورم نيست كه جز بوسه من بنشيند به لب خسته تو اي عجب از غم تنهايي ما اي عجب زين همه رسوايي ما ...
✔کتــ☾ــے ...
عشق من از قفسِ کوچکِ قلبِ تو پريد.براي هميشهههههههههههههههههه
✔کتــ☾ــے ...
تو بگو دست کدامين نامرد شانه لطف تو را لمس نمود ؟ بوسه مست کدامين بي درد رويِ سرخينِ لبانِ تو نشست ؟ قلبم از ذلت آن بوسه شکست ... چه عجب با همه زجر تو به من وصله عشق من و تو نگسست روزگاري است مرا قصه تو خواب و نانم بربود در تهي کاسه فکر پَکَرم جز غم عشق لطيف تو نبود تو نبودي که بداني دل ما زين همه سال سياه چه کشيد از غم تو و چه يک عمر که وسواس وصال هر چه احساس مرا بود رُبود چون که جز عشق تو در سينه نبود
✔کتــ☾ــے ...
راه هاي بدون توتمومي نداره....
✔کتــ☾ــے ...
مرگ باورهاي خوبم را ببين گريه هاي بي غروبم را ببين شانه هايم زير بار غم شکست شاخه هاي سبز اميدم شکست عشق ما در شيشه فرهاد بود عشق شيرين ريشه اش در باد بود هيچ کس حرف صداقت را نزد هيچ کس دل را بر اين دريا نزد يک نفر امروز در چشمم شکست يک نفر بار سفر بست و گسست يک نفر با خاطراتم دور شد يک نفر با قصه ها محشور شد زندگي با آدماش براي من يه قصه بود توي اين قصه کسي باکسي آشنانبود همه خنجرتوي دست وخنده روي لبشون توي شب صدايي جز گريه ي بي صدانبود نميخوام مث همه گريه کنم ديگه گريه دلو وا نميکنه غصه هاي پشت اين پنجره ها غمو از دلم جدانميکنه