آری این منم اینگونه زنده ام چرا که کسی هست هر بار به تنش شعر می بافم سالهاست رابطه ام را با مرگ نمی فهمم چیز دیگری شده ام گیجم از این حضور غریبانه که زنده بودنم را یادآوری میکند ولمس ذات زمان را ممکن مبکند ولی این چه اقبالی ست که شب پایان ندارد در این ظلمات کسی در من گم شده است کسی که نمی داند در بیابان است یا دریا شاید خواب میبینم نوایی می نالد تسلیم دین خوبی است ولی مگر من سر به تسلیمم واللیل اذا یغشی والحب اذا عسری نیستم می دانی تنها خنده ات بوده است که از چاه چشمانت به چاله گلویت تبعیدم کرده است میان این همه ندانستن که هنوز هم نمیدانمشان کنارت دنیای من است آخر میدانی خدا در قلبت دمیده است چه شراب ناب باشد چه کتاب نایاب بیشتر از دوبار جاذبه ایی ندارد فقط تویی که “باد” خانه زاد موهایت شده است می شود خوابت کمی من را ببیند که من هنوز را دوره می کنم..
خــُدایی مرسی #خلاقیت خــدایی میگما ! جدید بود واسه #بازنشر شدن ! [ بشکنه دستی که بازنشر نمیکنه ] 8 نفری که بازنشر کردن فکر کنم ترسیدن دستشون بشکنه محتویاتش بمــآند ! من اگه روزی نیومدم دنبالر فقط ُ فقط بدونین واسه این پُست بــوده !
سرزنشم نکن که شاعر نیستم
اینجا از یک مکعبِ سفید که نمیتوان انتظار شعر داشت
تنها شاعرنه یِ این خانه یِ مکعبی
قفسِ خالی از عشق است که غمگینانه زیر سایه درخت تاب می خورد
و..
و دیگر ..
ودیگر تنها خیال توست که به شعرم وامی دارد
به زندگیم
و به احساسم
راستی...
عجیب هوای شعر کردم
به خیالم می آیی؟