بانو!
ما میان پریشانی و سالخوردگی
گمشدن دوباره ی جهان را
گریه می کنیم
و این آفتاب بی رمق پاییز
گلوی هیچ پرنده ای را گرم نمی کند
اگرچه، آنقدر مهربان باشد
که تا آمدن شکوفه های سیب
در سبد بماند.
بانو!
هرچه سالخورده تر می شوی
رؤیاهایت شگفت تر می شود
و لبانت، عطرآگین تر
باور کن
مومیایی خاطرات را خاک هم نمی تواند پنهان کند
و من هنوز دلم می خواهد با نوازش نفسهایت
که آغشته ی مهتاب است
به خواب روم
و تو
به نجوا
از گشاده دستی عشق بگویی
از ستارگان گیسو دار
که به ملاقات باران می آیند
از نامیرایی ِ نیلوفر
و هم آغوشی نان و آزادی.
يه آدمایی هستن میخندن ! زیاد هم میخندند ! اما . . . عاشقانه ها ، غمهاشون ، مشکلاتشون این ها چیزهایی ست که می ریزه توی دلش و دَرَش رو هم دو قفله می کنه !
باید باور کنیم
تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
روزهای خسته ای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سال هایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه، تازه پی می بریم
که تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن…! دیرآمدن….! @امیر (رهگذر)