در محله ای، سگی گربه ها را می گرفت و کتک می زد. گربه ها خیلی از او می ترسیدند؛ به طوری که وقتی آقاسگه پیدایش می شد، هریک، به گوشه ای فرار می کردند. یک روز کار برعکس شد. گربه ای رودرروی سگ ایستاد و حسابی او را کتک زد. سگ خیلی تعجب کرد. گفت: ما تاحالا چنین گربه ای ندیده بودیم! گربه گفت: ما برای خودمان پلنگی بوده ایم؛ اعتیاد، ما را به این روز انداخته!»
فقط بگو چطوری تونستی دنیایی که از زیبایی سرشاربودو به غیمت میبردنش را........چطور تونستی کاری کنی که به غنیمت ببر و نابوکند کسانی راکه ارزویشان حتی غنی شدن هم نیست.....