✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
سگی نزد شیر آمد گفت: بامن کشتی بگیر شیر سر باز زد ... ... ... سگ گفت:نزد تمام سگان خواهم گفت شیر از مقابله با من می هراسد شیر گفت سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند که با سگی کشتی گرفته ام
✔کتــ☾ــے ...
برگـَـــرد.. یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی.. نمی خواهم عُــمری به این امید باشَـــ ـــ ـم که برای بُردنَش بر می گردی ..
✔کتــ☾ــے ...
ما گول خوردیم وقتی گفتند: "سلام - سلامتی میاورد" از همان روز که به عشق گفتیم: "سلام" تا به امروز تب کرده ایم! چه سلامی-چه علیکی خدا خیرتان دهد! ما جوابی هم از عشق نگرفتیم ......!
✔کتــ☾ــے ...
خدایا! بخنــ ـد چیـــ ـزیــ ـم نیســ ـت خــ ـوب میشـــ ـم...
✔کتــ☾ــے ...
خــودَم قَبـــول دارم کـــهنه شـــده ام آنـــقدر کــهنه کــه می شــوَد رویِ گَردو خـــاک تَنـــَم یــادگــاری نــوشت ...بنویس و برو... !!!
✔کتــ☾ــے ...
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم. آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده... روشنی و شراب را آسمان بلند و کمان گشاده ی پل را پرنده و قوس قزح را به من بده و راه آخرین را در پرده ای که می زنی مکرر کن. در فراسوس مرزهای تنم تو را دوست می دارم... در آن دور دستهای بعید که رسالت اندامها پایان می پذیرد و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر،تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد... در فراسوهای عشق تو را دوست می دارم... در فراسو های پرده و رنگ... در فراسوهای پیکرهامان... با من وعده دیداری بده...