@ســجـی وقتی که رفت اخم كردم برمي گشت و يك سبد انار با او بود ؛ خنديدم و بچه گانه دستم را دراز كردم و او از انارهايش يك دانه هم به من نداد دلم مي خواست بخندم ولي گريستم و ناگهان همه گفتند تو ديگر مرد شدي! باشد از فردا مرد مي شوم امروز يك انار به من بدهيد.....
@ســجـی دل من يه روز به دريا زد و رفت پشت پا به رسم دنيا زد و رفت پاشنهی كفش فرار و ور كشيد آستين همت و بالا زد و رفت يه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توی شيشهی فردا زد و رفت حيوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوٌا زد و رفت دفتر گذشتهها رو پاره كرد نامهی فرداها رو تا زد و رفت زندهها خيلی براش كهنه بودن خودشو تو مردهها جا زد و رفت هوای تازه دلش میخواست ولی آخرش توی غبــــارا زد و رفت دنبال كليد خوشبختی می گشت خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
@☻♥☻ hoshyar alan ☻♥☻ من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در ان بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد
… گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات… گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که… گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای…! که می شناسی بنشینی و” فقط” نگاه کنی… … گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود… گاهی دلگیری…شاید از خودت …شاید