دلم که برایت تنگ می شود قرآن قهوه ای را برمی دارم و دلتنگی هایم را بر برگ برگش گریه می کنم ، دلت که تنگ می شود ابرها را با حرص بر هم می کوبی و باران می شود بهانه ی این همه #چـتـر ، چقدر دور شده ایم از هم ،من گریستن را از یاد برده ام و تو #بـاران را ، خدایا مگر رسم #آسـمـان هم بی وفایی است؟
زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟ بی پناهم، خسته ام، تنها؛ به دادم می رسی؟ گرچه آهو نیستم، اما پر از دلتنگیم #ضامن چشمان #آهوها، به دادم می رسی؟ از #کبوترها که می پرسم نشانم می دهند گنبد و گلدسته هایت را، به دادم می رسی؟ ماهی افتاده بر آبم، لبالب تشنگی پهنه ی آبی ترین دریا، به دادم می رسی؟ ماه نورانی شبهای سیاه عمر من ماه من، ای ماه من، آیا به دادم می رسی؟ من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام #هشتمین-دردانه-زهرا، به دادم می رسی؟ بازهم #مشهد، مسافرها، هیاهوی حرم یک نفر فریاد زد: آقا به دادم می رسی؟