وقتی می ری وبلاگت و 25 تا سطر می نوسی اخرشم پشیمون میشی از ارسال ... و تصمیم میگیری ی راست بری تو تختت و حرفات رو فقط گریه کنی ... شاید اینطوری بهتر باشه
آمد روبه رویم ایستاد. چشم هایش را بست. بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد. سفیدی چشم هایش از سفیدی برف ها یک دست تر و سبک تر بود. بعد سیاهی چشم هایش را دوخت به من. گفت دوستم داری هنوز؟ گفتم همیشه دوستت داشته ام. گفت: فقط و فقط مرا دوست داری؟ گفتم: فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت: دروغ می گویی! گفتم: راست می گویی! آن وقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستاده ام اینجا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند . این مساله ی خیلی مهمی است که دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش می گوید دروغ می گویی، دروغ گفته باشد!
@✔کتــ☾ــے ... کنارت هستند کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند … از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟! وقتی کســی جایت آمد … دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند …. میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه …… فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود ! و این است بازی باهــم بودن عاشقت هستند تا وقتی نوبت بازی با تو تمام شود ... ! چه غم انگیز