دستت را به من بده.... حرفت را به من بگو ...قلبت را به من بده...
من ریشه های تو را دریافته ام.....
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام....
و دست هایت با دستان من آشناست .........
تماس بدني ام را تنه مي گيرد
نكند فكر مي كند
ما هيچ وقت به هم نمي خوريم
و سر اين آسايش گاه
به خاطر من شلوغ نشده است ؟!
صدايم را به درونم مي ريزم
شانه هايم اما آرام نمي شوند
نامرد نمي فهمد
ديوانه ها هم نياز به توجه دارند
عاشق مي شوند
واگرهرروز
چند دقيقه ديرتربه اتاقم بيايد
آنقدر بلند گريه مي كنم
كه دل هيچ پرستاري به خنديدنم قرص نشود
دكتر حال من بد است؟
دكتر حال من بداست
بداست
بداست
بداست
وفقط تزريق انگشتان توست
كه اگر زیر پوستی هم اثر كند
آرام مي گيرم و
زيرجنون برگه اي را امضا نخواهم كرد.