شاهزاده جان... قربانت شوم،دیشب باز مثل سایر شب ها مشغول چیز نوشتن بودم.هر دم که پهلوی خود را خالی میدیدم هم چنان بود که بمیرم و زنده شوم.نمیدانم به چه زبان عرض کنم که بعد از شما در این منزل اوجان بر من چه گذشت.خصوصا توی همان اتاق که دیشب آخر شب از جهت باد و باران رفتم فهمیدم شما تشریف ندارید،مرگ را به چشم خود دیدم.خدا مرا بی شما زنده نگه ندارد.خودم،جانم،عمرم،مالم،همه فدای سرکار شاهزاده باشد.
پیشتر از این میگفتم...آدمها به قدر باورشان وزن دارند...شاید دنبال بهانه ای بودم تا رفتنها را توجیه کنم یا #پارادوکسی مزمن را بپوشانم...امروز میگویم...آدمها بالهایشان را باور ندارند...رهگذر