از خاطرات ِ سفری که به #میتینگ ختم شد !!! آقا از مشهد بلیت با کلی دوندگی پیدا کردیم اونم قطار اتوبوسی درجه یک... خیر سرمون چند شب خوب نخوابیده بودیم گفتیم تخت بخوابیم !!! رفتیم با کلی تأخیر نشستیم راه افتادیم به سمت ِ سمنان ... کناریم یه پیرمرد ِ مهربون بود ، کلی حرف زدیم و خوردیم از اون #چیزا که دیروز باهم خوردیم اینا ... ساعت شد یک شب و خواب چیره شد ، اصلا یه وضعی داشت صدا میزد به #پیرمرد مهربون ِ سفر گفتم آقا تو بالا بخواب منم میرم پایین زیر صندلی روزنامه پهن میکنم میخوابم ... #آقا رفتیم تخت گرفتیم خوابیدیم ،بعد ِ دو ساعت حس کردم کنار ِ دریا تو #آب آروم دارم دست و پا میزنم و خیلی بهم میچسبه !!! یه چند بار که تاب خوردم دیدم نه #واقعا تو آب دارم دست و پا میزنم ، تو نگو صندلی عقب آب معدنیش افتاده و قشنگ همش اومده ِ زیر ِ من که احساس ِ کنار ِ #دریا بهم دست داده بود #آقا هیچی دیگه بلند شدم رفتم طرف رو از خواب بیدار کردم گفتم خانم چه وضعشه آخه چرا #شیلنگ آب رو ول دادین تو حیاط ِ ما ... #دیدی چیکار کردی با پیرهنم بنده خدا مونده بود چی بگه !!! #بخندین دیگه
پنج نفر رو از قلم انداختم نمیشناختم اما بهشون بگین و از این حرفا ... : ) (عکس وسط ِ مجلس یادتونه ک ِ همین ِ خب ) !!! : )
#خطاب بهانه ای ساده بود تا همین جا براتون یه خط بنویسم ...
به خاطر ِ اینکه #دیروز تو جمع ِ دوست داشتنی تون راه دادین و #لحظات ِ شیرینی رو در کنار ِ هم رقم زدیم ... از سرپایی بودن ِ #مصطفی گرفته : ) تا اخمهای کتی و حرفهای ِ شیرین ِ امیر و خنده های ِ #فرشید و ... و ....
همشون واسم شد یه خاطر ِ شیرین که تو دفتر ِ کوچیک ِ زندگیم ثبت شد ...
#سپاسگزارم به خاطر ِ نگاههای ِ قشنگتون و حضور ِ سبزتون
بي تو هيچ هم دلم تنگ نمي شود خانه پر از خند ه هاي توست مي زنم بيرون سوت زنان خيابان ها را يكي پس از ديگري پاي پياده طي مي كنم خسته نمي شوم مي روم مي روم مي روم چه مرگم است؟
مرزهاي ما آنقدر كمرنگ است كه ديگران بيش از حد معمول در خلوت و حريم خصوصي ما رفت و آمد دارند، در احساسهاي تو در توي ما هم نقش فعال دارند. به صلاح ما مي انديشند و سعي مي كنند درون آگاهي ما، پله هاي فلسفي بسازند و كلكسيون احساس گناه توليد بكنند و سپاه واژه ها را هر روز و شب بر من تسليم شده، گسيل ميدارند تا براي هميشه پهناي تاريخي تسخير شده ام، را داشته باشند. و هميشه من در پس كنترل حركت مي كنم و زايشي در سروده هاي خود نميبينم. اينان مرا تنبيه ميكنند، من فرزندم را تنبيه ميكنم، و فرزندم، آينده را تنبيه ميكند و ما موجوداتي شدهايم كه در پس انتقام از يكديگريم، و شناسنامه عشق است كه باطل شده است.
یه مرد #وقتی مرد میشه که مث ِ یه آهن ِ گداخته تو کوره ِ بارها و بارها به مرز ِ #ذوب-شدن محض برسه و زیر ِ ضربه های دست ِ #آهنگر مث ِ کوه استوار و قوی بشه ... ( در اینجا #آهن استعاره از مرد ... #کوره استعاره از روزگار ... #ضربه-های دست ِ آهنگر استعاره از #اتفاقات ریز و درشت ِ زندگی ... اَمـــَد