زیر کرسی دلتنگی ها و بی حوصلگی هایم مچاله می شوم و قلمی به دست می گیرم و سعی می کنم سرمایی که از سوراخ فراموش شدن داخل می شه رو با خط خطی هایی روی کاغذ سفید به پوشانم . . . . . چه مفهومی زیر قالب اون خط خطی هاست ؟ نمیدانم ! شعر است یا شاید هذیان . . . . . فقط میدانم این دلپیچه های بیحوصلگی را آروم می کنه
یادمه قدیما بهونه پیدا میکردم تا یه پاکت نامه بخرم...یه کاغذ سفید...با وسواس آماده میکردم...خب حالا چی بنویسم؟..از یه نقطه شروع میکردمو با یه نقطه تموم میشد..یادش بخیر...با زبون در پاکت رو خیس میکردمو میچسبوندمش...مزه تمبر رو بیشتر دوس داشتم...هنوز آماده نشده...فرستنده: امیر...گیرنده: ناشناس ... سلام ناشناس، هوای اینجا بد نیست، منتها تنگیه نفس بخاطر دل سوخته آدما امونمو بریده...لحظه هامون بی تاب دلخوشی، دنبال نفس گرمیه که یخ قلبامونو سبز ِ دشتی بسازه پر از شقایق...کاش اینجا بودی و با هم قدم میزدیم، نهالک جوان خمیده ای رو بلند میکردیم...گاهی هم مینشستیمو به هم تکیه میدادیم...مسابقه تماشا کردن میدادیم، هرکی بیشتر خوبیهارو چید بَرَنده است...ناشناس، سالهاست نامه هایت را به خودم پس میدهند...شاید گیرنده خودم باشم...مثل خیلیا که نامه هاشونو پستچی میرسونه دست خودشون...مثل شماها که میخونین..رهگذر
#مــرد است دیگر… گاهی تند می شود، گاهی #عاشــقانـه می گوید… مـرد است دیگر… غرورش آسمان و دلش دریاست… #تــو چه می دانی از بغض گلو گیر کرده یک مــرد؟! #تــو چه می دانی که چشمانت دنیای او شده… تــو چه می دانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟! مــرد را فقط مــرد می فهمد و مــرد…
حرفهایم را تعبیر میکنی، ســکوتم را تفسیر… دیروزم را فراموش، فردایم را پیشگویی… به نبودنم مشکوکی، در بودنم مردد… از هیچ گلایه میسازی و از همه چیز بهانه… #مـن کجای این نمایشم؟!