گل شاه ناز
می شود کرشمه ات را
جمع کنم
روی گلها بپاشم
می خواهم
دسته گلی را بچینم
بگذارم کنار کتابخانه
دوست دارم
عطر گلها را
به خورد کتابها بدهم
همه حروف به خط شوند
لشکری شوند
دست به سینه بایستند
می شود
کمی حرف بزنی
با همان شیرینی همیشگی
با همان لحن مخصوصت
این حروف خاک بر سر
بگذار”
کمی طعم صدایت را
بچشند
تا دوباره
دیوان حافظ
و گلستان
از نو نوشته شود..
دلتنگِ کسی که باشی کسی که می دانی #هیچوقت نمی آید آنقدر از زمین فاصله می گیری که هیچ احساسِ ملموسی حتی به گاهِ سرودنِ شعری تازه تو را به حقیقتِ زندگی باز نمی گرداند...
داشتم براش غذا درست میکردم...............برنج رو صاف کردم....دیدم اب سردو باز کرد....گفتم چراااب بازمیکنی....گفت من اینجوری درست میکنم............/مردها اشپزهای داغونی هستن/گفتم مگه ماکارونیه.......الان همه برنج ها میشکنه......................../واین بود ماجرای ما..../