در من زنی با چشمان باز مرده است /زنی که هر روز بهترین لباس هایش را می پوشد و خودش را آماده ی رفتن می کند ...! بیست و اندی سال است که پشت در مانده.... کلید هایش را گم کرده ! و دوستت دارم رازیست که در میان حنجره اش دق کرده است,بس که هیچ کس سراغش را نگرفت ...! آنقدر دلش برای خودش تنگ شده که به هر گرگ و میشی که می رسد ,تمام زندگی اش را گریه می کند ... و سال هاست که دست و پا می زند در توهم یک آلزایمر مفرط ...! بس که یاد و خاطرات یک جسد منجمده گندیده را شب به شب به آغوش کشید ... کسی که سال هاست با چشمان باز مرده است و اما هنوز ... بعد از بیست و اندی سال ,دست و دلش نمی رود که چشمانش را ببندد ... ال ناز / شب / یازدهمین از آبان 91
این جاده/ تا جان دارد پای مرا برای رفتن قرص می کند ... تا چشمانم از دهن نیفتاده/ باید بیدار شوم ... کاش می فهمیدی لب های به هم چسبیده ام ,لیوان چای نمی خواهند ... من کمی بیشتر از تخت خواب ... / به تا خوردن در آغوشت محتاجم ,کمی بیشتر از تمام لباس هایت/ به تو آمدن را می خواهم ...کمی بیشتر از تمام سر به زیر بودنم ...
تا چشمانم از دهن نیفتاده /باید بیدار شوم .... مغرور تر از همیشه برای چشمانم خط چشم بکشم و بگذرم ...! از روی تمام ریل هایی که برایم چیده ای ... تا شهر به شهر از چشمانت / بگذرم و دور شوم از / تابستان تنت ...!
چه لذت احمقانه ایست / وقتی پنجمین سیگار برگت را هم روشن کرده ای و مانده ای که امروز کدام شخصیتت را نصیبم کنی ...
دراکولایی / که هر چه خون خود را می خورد سیر نمی شود ...
یا چرچیلی / که این همه تناقض را با آرامش درونت /جا داده ... تا با یک " نمی دانم " ساده زیر تمام حرف هایت بزنی ,بی آنکه به هیچ کجای خاک سیگارت بر بخورد ...
فقط عبور کن !
برایم اهمیتی ندارد
چقدر در زندگی ام زندگی نکردم ...
اهمیتی ندارد این همه شبی که بیدار ماندم ...
این همه صبحی که خواب بودم ...
این همه داشته ها که نداشتم ...
تمام حرف هایی که سکوتشان کردم ...
تمام درونیاتی که بغضشان کردم ...
اینکه پر از خلا می شوم وخالی لز لبالب بودن / اینکه خیلی حرف هایم نوشته نمی شوند و خیلی از نوشته هایم نا خواناست ...
روزگارم از دهن افتاده...دلم می خواهد چشم هایم را ببندم/شاید خواب یک سفر را دیدم و صبح وقتی پتویم را کنار زدم/دوباره بوی جاده اتاق را بگیرد... آرامش می خواهم.../دلم لک زده برای یک خواب آرام...!! خسته ام.../شده ام غده ای سرطانی در بغض یک گلو... ! دلم یک پیانو می خواهد/یکی آهنگ لایت/یک فرانسه/ و یک میز دو نفره... , یک دنیا حرف نگفته دارم ...
این شب ها بغض دارم/ تا دلت بخواهد آه دارم... عمو علی کجایی ببینی آنقدر بزرگ شده ام که دلم می خواهد تو روی آینه بایستم و هر چی از دهنم در می آید را.../بی خیال شوم ... !!
دلم می خواهد زنگ تمام دفترچه تلفنم را بزنم و در بروم.../از تمام کسانی که لباس رفاقت پوشیده اند برایم...
این شب ها هم زبانم نیست/هم کلامم نیست و دیوار های بی مهری برایم قصه شب می گویند و من اما بیدار/بیدار بیدارم...! این شب ها من از خودم می ترسم...! از این همه بی تو بودن می ترسم...
تو کجایی وقتی من در آغوش او خنده هایم را حراج می کنم؟
تو کجایی وقتی من به یادت /بوسه از لبانش می کشانم ؟
تو کجایی وقتی من فاحشه می شوم و خیالت را به آغوش می کشم؟
من آبستن تنهایی شده ام بس که از ترس گرگ های طوفان زده/ هم خوابه بی کسی هایم بوده ام.../این شب ها دلم می خواهد بروم و بر بلندای بلند ترین برج شهر بایستم و بدون هیچ دلبستگی فقط آغاز کنم به/سقوط...!!!
بعد از تو دنیا جای امنی نیست /می بینی؟
+ برگرد و مرا به دار تنت بیاویز/وصیت هم نمی خواهم
+ این شب ها در ذهنم تخت خوابم را...در زیر زمین پهن می کنم تو اسمش را بگذار تابوت...مهم نیست/به
آسمام نزدیکترم...
+ من بزرگ شده ام و انگار دیگر هیچ چیز... هیچ چیز بوی تعفن دنیا را برایم دروغ نمی کند...