نوشته های چسبانده به داشبورد را میخواندم و شروع کردم به عکس گرفتن، راننده گفت: بگیر خانم که دیگه همچین تاکسی ای گیر نمیاری... نمیدانم آن جملات همه ی زندگی اش بود که میخواست ساعت های متمادی جلوی دیدگانش باشد یا دلش به ماشین ها در این یکنواختی جابه جایی مسافر خوش بود؟... و من مسافری بودم که تنها لحظه ای به او و کارش و حرفهایش در تاکسی می اندیشم و لحظه ای بعد فارغ از این اتفاق سریعتر گام برمیدارم تا سر وقت به کلاسم برسم...
@❤ ᘉ ᗴ ᗪ ᗩ ❥ نگران دلتنگی هایم نباش اینجا اگر سیل هم بیاید هیچ سکوتی شکسته نمی شود و هیچ بغضی،در فریاد نمی ترکد اینجا به ظاهر آرام است و هیچ تلاطمی رودخانه را به هم نمی ریزد و هیچ صدایی گوش را نمی آزارد پس بیا و کنارم بنشین بی آنکه نگران دلتنگی هایم باشی..........