✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
من هم میميرم............... اما در خيابانی شلوغ........... دربرابر بیتفاوتی چشمهای تماشا زير چرخهای بی رحم ماشين ..........ماشين يک پزشک عصبانی ...........وقتی که از بيمارستان بر میگردد............ پس دو روز بعد در ستون تسليت ............روزنامه زير يک عکس ۶ در ۴ خواهند نوشت ای ..........آنکه رفتهای... چه کسی سطلهای زباله را پر میکند؟
✔کتــ☾ــے ...
بــا احتیـــــاط بخـــوانید ... . . . این شعـــر لغزنده ست بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت..............
✔کتــ☾ــے ...
ی دل تنگ برام مونده...........و ی عالمه هدفهایی ک دارم بهشون میرسم.........
✔کتــ☾ــے ...
از دلتنگی هام بگم؟دارم میرم سفر اونم ب مدت نامعلوم ب شمال................مسافرت دوس ندارم..اونم وقتی قلبم تو کرج جا می مونه.............اجباره بایدبرم.......دانشگاه رفتن پراز دردسره....
✔کتــ☾ــے ...
چون تولدت ...اقاس...................یادخاطرات نیمه شعبان کاخ نیاورون بخیر...هیئت بچه های فدایی مراسم داشتن............یادمه اولین شب یکی از بچه های گیلان ی نوحه خوند....مو ب تن همه سیخ شد...صدای زیبایی داشت.......همراه باهاش ساز میزد...همه لذت بردن...........ی روحانی هم باهامون بود...خیلی باحال بود اسمش اقای دوبیتی گذاشتیم...برای هرسوال یا چیزی ی دوبیتی میگفت...شاعرهم بود.............یاد روزایی بخیر ک کل ایران و جمع میکردن دخترو پسر جشن صاحب زمان میگرفتن...انجمن ها..........