✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
از رگ گردن من عطر باران تو نزدیک تر است.
✔کتــ☾ــے ...
نخ باران به سرانگشت تداعی تو وصل است یاد میآورمت ابر میآوریام.
✔کتــ☾ــے ...
از این جادههایی که از انتهایـش کسی قصّـه هرگز نگفته ست از این جادههایی که شخصیت هیچ شعری نبوده ست ؛ مرا روبراه همـین جادهها کن.
✔کتــ☾ــے ...
ما را همین بس است: چشمی برای دیدن باران گوشی برای نغمه و نجوا دستی برای ترجمه دستهای تو.
✔کتــ☾ــے ...
از حیاط خانههایش عطر و موسیقی از سر دیوارهایش شاخه انگور گیرم اصلاً باغ، اصلاً بزم، اصلاً بیست کوچه بن بست، بن بست است.
✔کتــ☾ــے ...
سوتِ چندیـن قطار است در رگ من ؛ امشب انگار دلتنگیام ایستگاهی ندارد.
✔کتــ☾ــے ...
از همین بارانها از همین قهوه تلخ... چشمهایت همه جورش زیباست.
✔کتــ☾ــے ...
دستچین کردهام واژهها را: عشق، باران، سپـیـدار باد، نفـرت، سیــــاهی؛ بعضی از نامها توی ذهنم سالها مانده پشت دو راهی.
✔کتــ☾ــے ...
حتا به نسـیم نیـز... این عـطر تـنها به قـیافه تو میآید.
✔کتــ☾ــے ...
پر از نجوا پر از بوسه لبان تو، لبان تو، لبان تو...
✔کتــ☾ــے ...
تو میآیی خدایی میکند باران......