✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
نا امید نشو ، که امیدت از همین دور دستها نیز پیداست ،
عمر عشق زودگذر نیست ، تا آخر دنیاست.
در مرام عشق رفتن نیست ، در مرامش دلشکستن نیست
✔کتــ☾ــے ...
چرا به بیراهه میروم ، دلم گرفته ،
به دنبال آشیانه میروم ، آشیانه من کجاست ،
دل من خسته و تنهاست ، کسی میشوند فریاد مرا ،
نه عزیزم اینجا سرزمین غمهاست.
✔کتــ☾ــے ...
اینگونه مرا نگاه نکن ، فکر کرده ای که از نگاهت خسته میشوم ، نه عزیزم بیشتر از اینکه هستم عاشقت میشوم پس آنقدر نگاهم کن ، تا دیوانه شوم ، باز هم نگاهم کن تا از حال بروم و فدای عشقت شوم.
✔کتــ☾ــے ...
زندگی من با تو آغاز بی پایان مجنون توام عشق تو مرا کجا برده رویای بارانی باور ندارم تو را دارم هنوز باور نداری قانون زندگی ام کجاست آن دل باوفا دلتنگی بی پایان عشقمی گلم تنها دلیل زنده ماندنم چشمان نازت محکوم به دلبستن
✔کتــ☾ــے ...
بی وفا ، رفتی؟ دنیای عاشقانه من همه جا عشق تو اعتراف عاشقانه نسیم پاییزی همیشه در قلبمی عشق بی وفای من عاشقتم عزیزم تویی همه زندگی ام بی خیال من شو معجزه عشق دلت با من نیست میخواهمت عشق من خیانت عشق دل ساده ام نوای عشق همیشه بمان عشق من چرا بی خبر رفتی؟ مهتاب عشق جایگاه تو دوستت دارم بی وفا ما همیشه با همیم رهگذر بی وفا به نام عشق همسفر عاشق عشق نافرجام آرام نمیگیرد قلبم دیگر عاشق نمیشوم از عشقت نمیگذرم در انتظار تو دیوانگی محض نفسهای دلتنگی کاش باور داشتی باران عشق طعم شیرین عشق دیگر مهم نیست بودنت هنوز مرا دوست داری؟
✔کتــ☾ــے ...
آنکه میخواهد روزی پریدن آموزد، نخست میباید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند
✔کتــ☾ــے ...
از ادمای بد دهن که نمیدونن موضوع رو و بهت تهمت میزنن متنفرم.....من بدیم اینه یادم نمیره رفتارتو....
✔کتــ☾ــے ...
ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد آخر گلویم از صدای، های هایت جان سپرد آخر نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد آخر نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت که از چشمان جادویت خدایت جان سپرد آخر نمی دانی و می دانم که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است بخوان شعرم که شعرم در هوایت جان سپرد آخر
✔کتــ☾ــے ...
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را در دست تو دید غضب الوده کرد نگاه و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من ارام ارام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت