✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
من یک حدیثم و
نامم به یاد مانده ی تاریخ زندگیست
اسرار یک پاکباخته ی مکتب عشقم
این راه، راه باختن است
اینجا حرف نیست
اینجا غربت است
و تو شهرهای مرا ، غریبانه می خوانی
من یک سکوت محضم و
فریاد یک نشان، بی نشانیم
در وحشت تنها و بی کسی من
افسوس دردهاست
در زیر آسمان شبانگاه خلوتم
کس صادقانه با من
شبی را به سحرگه ، بسر نبرد
در پشت خنده های من
اشکی نهفته است
روی لبان من
گرمی شیرین تبسم است
اینجا منم که فراموش گشته ام
در راه پر اضطراب و بی نهایتم
صدها هزار دلهره از تو به یاد من مانده است
طنین پای تو هر شب
به کوچه های دلم
همیشه می پیچد
مرا خیال زمزمه ی ، با تو بودن بود
تلاش قصه ی تلخم و تشنه ام هنوز
کنون تو ای پرنده ی من
چگونه توانی
تو با من همسفر باشی......
✔کتــ☾ــے ...
در تنهایی هایم شریک شو
با من از عشق بگو
که دلم زنده به عشق ازلی است
هر کجا می نگری
هر کجا می نگرم
عشق سازنده هر زندگی است
با من از عشق بگو
سخن عشق شنیدن دارد
✔کتــ☾ــے ...
نگاه کن غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسی دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا بکام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی! زدورها و دورها ز سرزمین عطرهاو نورها نشانده ای کنون مرا به زروقی ز عاجها ز ابرها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شعرها به شورها به راه پر ستاره می کشانیم فراتر از ستاره می نشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بردیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو
✔کتــ☾ــے ...
الهی ! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم الهی ! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان ، بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان الهی ! بنیاد توحید ما را خراب مکن و باغامید ما بی آب مکن الهی! می بینی ، می دانی و برآورده می توانی الهی ! بود و نابود من تو را یکسان ، از غمم مرا به شادی رسان
✔کتــ☾ــے ...
آه از این لذت ها و لطف ها که مردم بی چشم و دل را از دیدن و سنجیدن باز داشته و بر چهره ی حقایق پرده ی مستی و مستوری افکنده است . حظی که شهوت پرستان از متاع دنیا میبرند آنچنان نماید که کودک نابخردی به گیاهی کوچک وفرسوده دل بندد و از رنگ پریده وروی خزان دیده اش لذت برد. این زهر قاتل است . این آتش سوزان واقعی جان گزای است . بر حذر باشید که به جای مهر گیاه این نوش زهر آلود را به کام مکشید و نادیده نعمتی از نوو .به لهیب طغیان کردهی این جهنم تسلیم مشوید آنکه شیرین کاشت هرگز تلخ نخواهد دروید و آن نیکو کار که نیکویی به کار برد هرگز بدی نخواهد دید کلام مولا علی(نهج البلاغه .بخش چهارم)
✔کتــ☾ــے ...
ساقي بده پيمانه اي زان مي که بي خويشم کند بر حسن شورانگيز تو عاشق تر از پيشم کند زان مي که در شبهاي غم ،بارد فروغ صبح دم غافل کند از بيش وکم فارغ ز تشويشم کند نور سحر گاهي دهد، فيضي که مي خواهي دهد با مسکنت شاهي دهد ،سلطان درويشم کند سوزد مرا سازد مرا ،در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم کند بستاند اي سرو سهي ،سوداي هستي از رهي يغما کند انديشه را ،دور از بد انديشم کند
✔کتــ☾ــے ...
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!! قبل از آنی که کسی سر برسد ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم شاید این قفل به دست خود ما باز شود پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم کاش درباور هر روزه مان جای تردید نمایان می شد و سوالی که چرا سنگ شدیم و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟ کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد تا چراغی گردد دست اندیشه مان کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را شبح تار امانت داران کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی بدهد تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان و کسی می آمد و به ما می فهماند از خدا دور شدیم
✔کتــ☾ــے ...
کاش می شد که کسی می آمد این دل خسته ی ما را می برد چشم ما را می شست راز لبخند به لب می آموخت کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند آسمان آبی بود و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ی ما گم می کرد و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید و کمی مهربان تر بودیم کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد گل لبخند به مهمانی لب می بردیم بذر امید به دشت دل هم کسی از جنس محبت غزلی را می خواند و به یلدای زمستانی و تنهائی هم یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم کاش می فهمیدیم قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم کاش می دانستیم راز این رود حیات که به سرچشمه نمی گردد باز کاش می شد مزه خوبی را می چشاندیم به کام دلمان کاش ما تجربه ای می کردیم شستن اشک از چشم بردن غم از دل همدلی کردن را کاش می شد که کسی می آمد باور تیره ی ما را می شست و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست اخم بر چهره بسی نازیباست بهترین واژه همان لبخند است که ز لبهای همه دور شده ست
✔کتــ☾ــے ...
روزگارا ؛ تو اگر سخت به من می گیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست گرچه دلگیرتر از دیروزم ، گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند