✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
اين روزا که شهر عشق خاليترين شهر خداست خنجر نامردمی حتی تو دست سايه هاست وقتی که عاطفه رو ميشه به آسونی خريد معنی کلام عشق خاليتر از باد هواست اما من که آخرين عاشق دنيام ماهيه مونده به خاک و اهل دريام از همه دنيا برام يه چشمه مونده چشمهای به قيمت همه نفسهام از همينه که همه عمرمو مديون توام تويی که عزيزتر از عمر دوبارهای برام بی نيازی به تن قلندرم تنها لباسه اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه من برای گم شدن از خود و غرق تو شدن
✔کتــ☾ــے ...
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا، يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ملتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت... شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني «بي تو هرگز ... پس بمان»
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
✔کتــ☾ــے ...
سال ها مي گذرد
و من از پنجره بيداري
کوچه ياد تو را مي نگرم
مي پويم
و چنان آرامم
که کسي فکر نکرد
زير خاکستر آرامش من
چه هياهويي هست ...
عاشقي هم دردي است !!!
و من از لحظه ديدار تو ميدانستم
که به اين درد
شبي
خواهم مرد ...
✔کتــ☾ــے ...
می پرسی تو را دوست دارم؟ حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم مگر می شود با کلمات، احساس دستها را بیان کرد؟ مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد؟ می پرسی تو را دوست دارم؟ مگر واقعا پاسخ این سوال را نمی دانی؟ مگر خاموشی من، راز دلم را به تو نمی گوید؟ مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد؟ راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد، راز پنهان مرا به تو نمی گوید؟ عزیز من! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟ همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند، بجز زبانم که خاموش است...
✔کتــ☾ــے ...
يك نفر براي يك نفر دلش گرفته است از غروب جمعه بيشتر دلش گرفته است يك نفر شبيه آب، يك نفر شبيه خاك خاك تشنه،سوخته،پكر،دلش گرفته است يك نفر شبيه قاصدك هميشه در سفر يك نفر هميشه بي خبر دلش گرفته است يك نفر به عمق چشمش اشك خيمه مي زند مثل بغض ابر آنقدر دلش گرفته است كه آسمان براي چشم هاي غصه دار او مثل هر غروب ، هر سحر ، دلش گرفته است آسمان! به آفتاب مهربان من بگو گاه گاه ، بي بهانه ، گر دلش گرفته است يك نفر شبيه ابر بي حضور آفتاب باز از هميشه بيشتر دلش گرفته است او مي دود و كوچه كوچه داد مي زند يك نفر براي يك نفر ، دلش گرفته است
✔کتــ☾ــے ...
نام تو بر زبان من آمد؛ زبانه شد
سيل گدازه هاي خروشان روانه شد
گفتم به خا ک، نام تو را؛ جنگلي سرود
گفتم به شمع ، نام تو را؛ عاشقانه شد
گفتم به باد، نام تو را گرد باد گشت
گفتم به رود، نام تو را؛ بي کرانه شد
گفتم به راه، نام تو را؛ رفت و رفت و رفت ...
گفتم به لحظه ها، نام تو را .. ؛ جاودانه شد
اين حرفها – همهمه اي در غبار بود-
باران نرم نام تو؛ آمد ترانه شد