راه کـه میروی عقـب میمــانـم ..... نـه بــرای ِ اینکــه نخواهـم با تو هم قــــدم باشـم ...... میخواهـم پا جـــای ِ پاهــایــت بگـــذارم ...... میخواهـم رد ِ پــایــت را هــیچ خــیابــانی در آغوش نکشـَـد .....!!! تــو تمـامـا" برای منی......
می دونی چیه رفیق!؟ حکایت زندگی ما شده مث"دکمۀ پیرَن" اولی رو که اشتباه بستی تا آخرش اشتباه می ری . بدبختی اینه که زمانی به اشتباهت پی می بری که رسیدی به آخرش... اصن يه وضي
سره سفره نشستم دارم با اشتها غذامو کوفت میکنم ! مامانم: اه اه اه ! کمتر بخور خوب ا! شیکمت تا وسط سفره اومده ! چاق شدی ! از ریخت و قیافه افتادی ! داری میترکی ! شیکمو ! خیکی ! خپل ! چاقالو! مامانم چنان فاز منفی داد از فرداش به مدت سه ماه با رنج و مشقت فراوان رژیم گرفتم ، شام نخوردم ، هزار نوع قرص خوردم ، ورزش کردم دهنم صاف شد وزن کم کردم ! امشب سره سفره در حالی که دارم یه سالاد همراه با ماست کم چرب زهره مار میکنم مامانم یه زره نگام کرده میگه : - حانیـــــــــــــــــــــــــــــه! خوب یه لقمه غذا بخور نمیمیری که ! نگاه کن ! چقد لاغر شدی ! ضعیف شدی ! صورتت استخونی شده ! از ریخت و قیافه افتادی ! عین این معتادا لاغر مردنی شدنی ! دقیقا مثل این عملیا ! قرصی ! آمپولی ! نی قلیون ! نشکنی ؟!!! اه اه اه اه ! مامانم بابام من معتادها سفره نی قلیون خواهرم فک و فامیله ما داریم؟؟؟!!