هرچی میگم تورو میخوام /هرچی میخوام کم نیارم/دل به دل من نمیدی /هرچی برات بی قرارمهرچی تو دنیای دیگه دنبال عشق نو میرم/ باز میرسم به اسم تو /انگار به عشقت اسیرم/هرچی میگم دوست دارم /هرچی میگم دیوونتم /گوش نمیدی باز تو به حرفام تنها تو رویام باهاتم
یارو مداحه اومده بود تو محله داشت سوسن خانم رو اجرا می کرد با ریتم: حرم طلا... امام حسین... میمیرم برات... میخوام بیام دم حرمتون... دس بزنم به ضریحتون! ملت نمیدونستن باید سینه بزنن یا قر بدن؟! به قول برو بکس ادامه شعر هم باید اینطوری بوده باشه: شدم عاشق شمشیرتون، میخوام بیام در رکابتون، حالا میخوام بیام جنگ بکنم، نگو نه، نگو نمیشه، این قلب من عاشقته عاشقترم می شه... حالا جنگ! خون! کو اعظم؟ بابا اسمش یزیده نه اعظم! حالا یزیده, وزیده, خزیده، پزیده!!!! هر چی باشه یزید باشه! یزید خره یه دونه باشه! کفشای سیاه پاشه! ...
در اتفاقی نادر مادر ۳۰ ساله دزفولی کودکی بدنیا آورد که یک بدن و دو سر دارد پزشکان سعی در زنده نگه داشتن این نوزاد عجیب دارند این نوزاد دوشنبه ششم آبان در شهرستان دزفول متولد شد و تا زمان ارسال این عکس زنده بوده و در زایشگاه تحت مراقبت میباشد به گفته اطرافیان والدین این نوزاد تا لحظه تولد فکر میکردند نوزادشان دوقلوست دکتر ترابی رئیس بیمارستان بزرگ دزفول گفت: روز دوشنبه زنی ۳۰ ساله در بیمارستان بزرگ دزفول در سومین بارداری خود نوزادی با دوسر به دنیا آورد.بنا به اظهارات پزشکان متخصص این زایمان با عمل سزارین انجام شد. نوزاد متولد شده دارای دوسر، یک قلب، دو ریه و دو ستون فقرات است که در پایین به یک لگن وصل می شوند در واقع دوقلوی به هم چسبیده هستند که درجه چسبندگی آنها بالا است.پزشکان امیدوار هستند با اقداماتی که انجام می دهند بتوانند به زنده ماندن نوزاد کمک کنند گفتنی هم اکنون تیمی مرکب از پزشکان متخصص و کادر پرستاری به صورت ویژه از این نوزاد مراقبت می کنند.
اینم چندتا پوستر زیبا و محـــــــرمی برای ایام #محــــرم همراه با چندتا #نوحه خیلی خوب .... این نوحه ها رو می تونید با باز کردن پروفایل خودم گوش بدید بعد اگه خوشتون اومد دانلود کنید....#حجم نوحه ها برای راحتی دانلود کاهش یافته..... دوستانی که این پست رو پسند میکنن لطفا بازنشر و خطاب بزنید به دوستاتون...
داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.
سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد
ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه مي تواني
- پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...
و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد ؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟
درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد
چهار تا دوست که 30 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون…اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد.دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 3000 متری بهش هدیه داد.هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا” همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 3000 متری هدیه گرفت!
یک روز دروغ به حقیقت گفت :میای بریم کنار دریا شنا کنیم؟ حقیقت ساده و زود باور پذیرفت. آنها کنار دریا رفتند حقیقت تا لباسشو دراورد دروغ اونهارو دزدیدو فرار کرد از آن به بعد حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیباست...