*mahsa*
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هرروز برای دلم مشتری آمد و رفت وهی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشانکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت چه دیوار هایش سیاه است. یکی گفت چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم.
*mahsa*
کمی دورتر بایست ! من دیوانه تر از آنم که بی هوا در آغوشت نگیرم ...
*mahsa*
بعضی از قراردادها و عهدها را روی قلب مینویسند ... حواست به این عهدهای غیر کاغذی بیشتر باشد ، شکستنشان ، یک آدم را میشکند ...!
*mahsa*
حتی " خـــدا " فرستــد باران اسیدی ... برای تطهیـــرت برف و پاکی ... برای تشبیـــهت محمد و عیسی ... برای تظمیــــنت یا که شیطان را ... برای تقصیـــرت دیگر تمام شد ...! خراب شد تصویـــرت
*mahsa*
شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر.....
*mahsa*
این بچه سرزمیـــــــن من است ... نیازندارد لباس مارک دار بپوشد... همینطوری خوشتیپ ترین بچه دنیاست ...
*mahsa*
شرمنده میکنی مرا ، گاهی در خواب به من سر میزنی ...!
*mahsa*
من تمام چاله های این پیاده رو را ، با قدم های تو میشناختم ! ای وای از طرح نوسازی شهرسازی ...