مهشاد
گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم: من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم! دیگه دوستت ندارم ….. وچقدر دلم میخواهد بشنوم: کجا بچه لوس !؟ غلط میکنی که میری ….. مگه دست خودته ؟ رفتن به این راحتی نیست ! اما …. نمیدانم چه حکمتیست که آدمی همیشه اینجور وقتها میشنود : به جهنم … !!!
مهشاد
هنوز هم وقتی باران می آید تنم را به قطرات باران می سپارم می گویند باران رساناست شاید دستهای من را هم به دستهای تو برساند
مهشاد
دلـم عـجیب تـنگ شُده بـَرای تمام لحظه هـآیی .... که دلـت عـَجیب بـَرایـَم تنگ می شُد ..!
مهشاد
سلامِ مرا به وجدانت برسان و اگر بیدار بود بپرس چگونه شب ها را آسوده می خوابد . . . ؟
مهشاد
گاه میتوان تمام زندگی رادرآغوش گرفت،فقط کا[!]ت تمام زندگیت یک نفرباشد
مهشاد
وقــتـي ازم مــي پـرسي که خوبـي و من ميگم: اي بد نيستم.. يعني بدم ! خيلي هم بدم !! پس نگو خدا رو شکر !
مهشاد
دوستت دارم این تعارف نیست زندگی من است . . .
مهشاد
گهگاهی سفری کن به حوالی دلت شاید از جانب ما خاطره ای منتظر لمس نگاهت باشد
مهشاد
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده .. امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ! و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم! و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست .. و غمــت سـهم ِ مــن!
مهشاد
بغض هایم را به آسمان سپرده ام ، خدا به خیر کند باران امشب را
مهشاد
سرم را شاید بتوانند دیگران گرم کنند اما وقتى تو نیستى هیچکس نیست دلم را گرم کند!
مهشاد
حکایت ما آدم ها … حکایت کفشاییه که … اگه جفت نباشند … هر کدومشون … هر چقدر شیک باشند … هر چقدر هم نو باشند تا همیشه … لنگه به لنگه اند … کاش … خدا وقتی آدم ها رو می آفرید … جفت هر کس رو باهاش می آفرید … تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها … به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…