ملیحه
اشتباه من اين بود كه هر جارنجيدم لبخند زدم ...فكر كردن درد ندارم محكم تر زدند!!!
ملیحه
من براي سالها مينويسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق ميشوند... افسوس كه قصه ي مادر بزرگ راست بود...هميشه يكي بود يكي نبود
ملیحه
قصه ها را گفته ايم چيزي نمانده براي گفتن کاش ميشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا که روزي معشوق از دست نرود ميداني که خاصيت عشق اين است زماني که دانستي و دانست اين راز را، هر دو گريزان ميشويد نميدانم چه رازيست
ملیحه
ماکساني که به فکرمان هستند را به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کساني که به فکرمان نيستند. و ما به فکر کساني هستيم که هيچوقت برايمان گريه نمي کنند. اين حقيقت زندگي است . عجيب است ولي حقيقت دارد. اگر اين را بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.
ملیحه
یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم نگسستم ، نرمیدم
ملیحه
اشكی از شاخه فرو ریخت مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت ! اشك در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
ملیحه
با تو گفتنم : حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمنای تو پَر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم � !
ملیحه
یادم آید : تو بمن گفتی : ازین عشق حذر كن ! لحظه ای چند بر این آب نظر كن آب ، آئینة عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است تا فراموش كنی ، چندی ازین شهر سفر كن !
ملیحه
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
ملیحه
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه كه بودم !
ملیحه
ماه من غصه چرا؟ آسمان را بنگر كه هنوز٬ بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد غم و اندوه ٬ اگر هم روزی ٬ مثل باران بارید با دل شیشه ای ات ٬ از لب پنجره عشق زمین خورد و شكست با نگاهت به خدا چشم شادی وا كن و بگو با دل خود كه خدا هست هنوز
ملیحه
زیر باران نشسته ام رو به نبودنت گریه می كنم و با رویاهایم ترانه می سازم تو گاه پیشانی بر پیشانی من می سایی و لذت می بری از خنكای نشسته بر پیشانیم و من همچنان دنبال رد پای تو می گردم.....! امان از این ردپایی که هیچگاه نقش آن را با چشمانم ندیده ام و دریغ از لحظه ای با تو بودن !!
ملیحه
در غمی که اشک نیست، در شادی که لبخند نیست، در بغضی که ناله نیست، در دردی که آه نیست، احساس کجاست؟ در احساسی که حس نیست، در دلی که عشق نیست، در دوستی که محبت نیست، در صداقتی که راستی نیست، زندگی کجاست؟ در زندگی که هدف نیست، در هوایی که باد نیست، در خاکی که آب نیست، در باغی که گل نیست، انسان کجاست؟ در انسانی که هیچ نیست، در سفره ای که نان نیست، در زمینی که جا نیست، در دنیایی که رحم نیست، مرگ کجاست؟
ملیحه
سکوت تلخ مرا گریه های ریز ریز باران تلافی می کند التماسی سرد وجودم را آتش می افکند به حرمت فاصله ها آواز قلبم را به قاصدک ها می سپارم چشمانم را می بندم، شاید خیال تو مهمانم شود عجب! خیالت به سراب ذهنم قدم نمی گذارد شاید روزی برای همیشه تو را به فاصله ها بخشیدم و همچون تو اشک باران را نادیده گرفتم همچون تو صدای قلب ها را نشنیدم تنها به جرم محبت؟؟!!
ملیحه
گـرم آغـوشـت شـدم چـه زود فـرامـوشـت شــدم تـقـصـیـر تـونـبـود خودم باری روی دوشـت شــدم کاشـکی دلـت بهـم می گفـت نقشــه ی قـلبـمـو داره هرکی زدورفت و شکست یه روز یه جا کم میاره مونـدن وسوخـتـن و ساخـتن همـه یادگاره عـشـقـه انتقـام از تو گرفـتن کار مـن نیسـت ،کاره عـشـقـه
سلی ملی خوفی
14 سال و 2 ماه و 14 روز و 18 ساعت و 49 دقيقه قبلsilam,mi30
14 سال و 2 ماه و 14 روز و 13 ساعت و 4 دقيقه قبلu xufi?