محمد مهدی
شب سردی است، و من افسرده راه دوری است، و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدمها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غمها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل وای این شب چقدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من، لیک غمی غمناک است.
محمد مهدی
دلم برات تنگ شده….. اما من… من میتونم این دوری رو تحمل کنم… به فاصله ها فکر نمیکنم …… میدونی چرا؟؟ آخه … جای نگاهت رو نگاهم مونده …. هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم…. رد احساست روی دلم جا مونده … میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم ….. چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن…. حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره! خودت میدونی…. میدونی که همیشه با منی …. میدونی که تو ، توی لحظه لحظه های من جاری هستی…. آخه تو ، توی قلب منی… آره ! تو قلب من…. برای همینه که همیشه با منی… برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی… برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم… آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه… هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم…. دیگه نمیتونم تحمل کنم… دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم…. دستامو که بو میکنم مست میشم… مست از عطرت !! صدای مهربونت رو میشنوم … و آخر همه ی اینها به یه چیز میرسم…..! به عشق و به تو….. آره… به تو !! اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه… اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم…. اونوقت دیگه تنها نیستم
محمد مهدی
امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده … تنهای تنها میون این همه آدم سخته.
محمد مهدی
تو همونی که صدام کرد.. اسممو به یادم آورد منو آغوشش گرفت و.. صد دفعه با من زمین خورد...
محمد مهدی
مشت مي كوبم بر در . پنجه مي سايم بر پنجره ها . من دچار خفقانم خفقان. من به تنگ آمده ام از همه چيز . بگذاريد هواري بزنم . آيیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی !!
محمد مهدی
به نبودنم مشکوکی در بودنم مردد از هیچ گلایه می سازی ...از همه چیز بهانه من کجای این نمایشم ؟
محمد مهدی
در رخت خواب هستم ، خودم را گول میزنم که خوابم ببرد ! ولی خبری از خواب نیست ! هرچه تمرین مرگ میکنم باز هم نمی میرم ! چشم هایم را می بندم ! هستــــــی را به دست به باد می دهم و پرواز میکنم ! به جایی می روم که دیگر... عشقی نیست ! علاقه ای نیست ! زندگی نیست ! پولی نیست ! کاری نیست ! باری نیست ! هیچی نیست ! ساعت ها را نابود میکنم تا عقربه های ساعت زمان را مشخص نکنند ! همه چیز را از مـــغز پوچم بیرون میکنم و اندکی به صدای آب خدا گوش میدهم ! به سبزی درختان خدا نگاه میکنم ! به زیبایی نور خورشید که از لابلای درختان با من قایم موشک بازی میکند ! فقط گوش میدهم ! آنقدر گوش میدهم تا آن لحظه درونم به پاکی به خاطر سپرده شود ....
محمد مهدی
سوال گزینه ای : اگر مادر زن و یا زن شما در حال غرق شدن باشند و شما فقط یک حق انتخاب داشته باشید میروید سینما ؟ یا رستوران !؟
محمد مهدی
عاشق اون لحظم که استاد جک میگه و هیچکس نمی خنده…
محمد مهدی
هیچکس با من نیست!!!!!!!!!!!!
محمد مهدی
زندگی را با سکوت لحظه ها ادامه خواهم داد
چه پایانی خواهد داشت نمی دانم
محمد مهدی
الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم.........
محمد مهدی
گداشدن به در خانه ی دوست ، قصه ی دیدن اوست و گرنه نان شب را هرگدایی دارد!
سوگند جان.../
12 سال و 11 ماه و 4 ساعت و 17 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 4 ساعت و 16 دقيقه قبلبرن حرفاشون رو بزنن هر چی خودشون تصمیم گرفتن.../
12 سال و 11 ماه و 4 ساعت و 16 دقيقه قبلباشه واستا عکساش رو الان بهت خطاب میدم ببین پسرم چه چیزی یه

12 سال و 11 ماه و 4 ساعت و 11 دقيقه قبلبعد عکسا رو نشون هانا خانم بده
باشه داش.../
12 سال و 11 ماه و 4 ساعت و 8 دقيقه قبل