محمد مهدی
صوفیان عشق را علاج همه دردها و کیمیای وجود تعریف کرده اند . عشق فقر را به ثروت تبدیل می کند ، گدا را به شاهزاده ، جنگ را به صلح ، جهل را به دانش و جهنم را به بهشت مبدل می سازد .
محمد مهدی
چه سخت است ، تشیع عشق بر روی شانه های فراموشی و دل سپردن به قبرستان جدایی وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست ، تا رهگذری ، بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند !
محمد مهدی
اسیر فصل خزان گردد عمر آنکس که / دمی اسیر اشک کند چشم مهربان تو را .
محمد مهدی
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
محمد مهدی
تو را برای وفای تو دوست می دارم******وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است
محمد مهدی
تو بارانی من باران پرستم تودریایی من امواج تو هستم اگرروزی بپرسی باز گویم: تو من هستی و من نقش تو هستم
محمد مهدی
نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن
محمد مهدی
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.......
محمد مهدی
من ، با کناری ات , کنار نمی آیم ! کنار می روم ……
محمد مهدی
یکی نیست از خدا بپرسه این ضربه هائی که از زندگی میخوریم... چند امتیازیه ؟
محمد مهدی
گوش کن... وزش ظلمت را می شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم...
محمد مهدی
هنوز هم مرا به جان “تو” قسم مى دهند… مى بینى؛ تنها من نیستم که رفتنت را باور نمى کنم…!!!
سوگند جان.../
12 سال و 11 ماه و 4 ساعت و 16 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 4 ساعت و 15 دقيقه قبلبرن حرفاشون رو بزنن هر چی خودشون تصمیم گرفتن.../
12 سال و 11 ماه و 4 ساعت و 15 دقيقه قبلباشه واستا عکساش رو الان بهت خطاب میدم ببین پسرم چه چیزی یه

12 سال و 11 ماه و 4 ساعت و 11 دقيقه قبلبعد عکسا رو نشون هانا خانم بده
باشه داش.../
12 سال و 11 ماه و 4 ساعت و 8 دقيقه قبل