دنبال بهانه ای بودم که باز بیایم و برایت بنویسم همه احساسی را که به تو دارم... بهانه ای جز دوست داشتت نیافتم و این همان است که مرا برای ادامه زندگی امیدوار می کند
نمیدانم دوستش دارم یا نه؟ با هم قدم میزنیم، با هم میخوابیم، دلم ک میگیرد آغوشش را باز میکند و بر گونه هایم بوسه میزند نمیدانم دوستش دارم یا نه؟! تنهاییم را ...
روزی مجنون از میان سجاده مرد نماز گذاری عبور کرد .... مرد گفت هی ! مگر نمیبینی که با معشوق خود راز و نیاز میکنم؟مجنون گفت : من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟؟؟