بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم بزرگ و زیبا شده بود به او گفتم: کبریتهایت کو! میخواهم این سرزمین را به آتش بکشم.
خنده تلخی کرد و گفت: کبریتهایم را نخریدند سالهاست که تن میفروشم! می خری؟
نشسته بود ؛ با تمام ِ زنانگی اش ؛ با تمام ِ شکستگی َ ش ؛ از صورتَ ش غم می بارید ؛ این چیز ِ تازه ای نبود که من کشف َ ش کرده باشم . هر کس ذره ای درک داشته باشد این را لمس می کرد ؛ غمِش رو تو کوله اش انگار پنهان کرده بود . . . « #دیدگاه »