قول دادی بیایی اما نیامدی، و من عادتم شد کنار ساحل قدم بزنم سنگ جمع کنم برای پرنده ها دانه بریزم ...و خیال ببافم! حالا به اندازه ی خانه ای که نداریم سنگ جمع کرده ام، نمی آیی؟!
به مـטּ گفت: بـرو گـورت رو گمــ ڪُـטּ ... حـالا هر روز بـا گــریه به دنبـال قبـ ـر مـטּ مے گرده !!! ڪاش آروم پیش خودت و زیـر زبـونے مے گفتے: "زبـونمــ لال"