عبـور میکنم هـر روز .. از کنـار نیمکت هـای خالـی پارک ... طـوری که انگار کسی .. در نـیمکت های آخرین .. انتظـارم را میکشد ... و بـه آنجـا کـه میرسم بایـد .. وانمـود کنم کـه باز هم دیــر رسیده ام ...
به خيابان برو ...دستِ يکي از اين آدمهاي سياه و سفيد را بگير... و ميهمانش کن به يک تانگو ي خياباني... گورِ پدرِ عشقهاي باکره... گورِ پدرِ روزهاي رنگي... گورِ پدرِ انتظار .....گورِ پدرِ تنهايي ...صداقت تا چه حد ؟؟