چند سال پیش یکی از دوستام با یه پسره دوس شد که اسمش آیدین بود. کلی عاشقش شده بود و دیوونه اش بود،اینقد که با تیغ رو دستش نوشت" آیدین " . بعد چند وقت فهمید اسمشو دروغ گفته بهش
بچه که بودم بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه میکردم که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود من حسابی به این کارش می خندیدم چون می گفتم ما که هم جارو داریم هم جارو برقی....... چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم یهو به خودم اومدم دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم....
ترجمه
13 سال و 3 ماه و 20 روز و 21 ساعت و 7 دقيقه قبلlikeeeeeee
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 1 ساعت و 1 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 42 دقيقه قبلgood!!!!
13 سال و 1 ماه و 29 روز و 17 ساعت و 47 دقيقه قبلbe ghole charli chaplin
13 سال و 1 ماه و 23 روز و 22 ساعت و 14 دقيقه قبلtoye rakhtekhab hich mardi
na mehrabon nist